Monday, September 22, 2014

همیشه درد روزنه ای دارد برای رهایی



  / به یاد" اکبر زرین مهر "عزیز نقاش خراسانی .


"همیشه درد روزنه ای دارد برا ی رهایی"
دوست نقاش ما اکبر زرین مهر این جمله را کنار یکی از تابلوهایش نوشته بود . اکبر دوست و هنرمند عزیزی که روزهای روشن و تاریکی از جوانی تا به امروز در سفرو حضر در حضور و جمع دوستان با او گذشت . روزگاری که با تصویر به یاد ماندنی زیباترین نقاشی هایی که اوکشید به یادگار باقی ماند؛ خاطرات یک شهر ؛ یک دوران ؛ یک هنرمند با همه تجربه هایش برای بیان و آفرینش یا آن طور که خودش میگفت :دردهایم را می رقصم . نمی خواهم ازسایه سیاه و سمجی که او را با خود به سمت رنج ها کشاند یا ازدردی که پیوسته در تن بیمارش این اواخر همراه او شده بود بگویم . میخواهم بگویم : اکبر بخشنده بود . به همان اندازه ای که در موهبت عاشقی و مکنت و مال بسیار بد اقبال و بی طالع . بزرگترین شادی اش حضوردر کنار دیگران و گفتگو با آنها بود با همان لکنت و شیوه دلپذیری که عادتش بود ؛ بساط نقاشی اش را در مرکز هال و پذیرایی خانه ای که میهمان بود پهن میکرد . همه دورش جمع میشدند به تماشای حرکت فرزانگشت هایش و قلم مویی رنگی که گاه بی هوا از سر عادت در دهانش میبرد تا ان را با زبانش پاک کند . همیشه کاغذ و بسته آب رنگ کوچکی در کیف چرمی که بر شانه میانداخت همراه داشت .مینشست و حرف میزد و سیگاری میکشید و مینوشید و دوروبرش لبریز از نشاطی که روی مقوای نقاشی ظاهر میشد . منظره ای ؛ چهره ای ؛ خانه یا آسمانی با ابرها و چشم انداز دشتی در سایه روشن افق . همه دوستان او خاطرات بیشماربه یاد داریم از شورو شیدایی اکبر در لحظه نقاشی از شادی کودکانه و سکر آوری که در او بود . وقتی ذوق زده ازطرحی که در سرش داشت سخن میگفت .وقتی بی قرار وبی خواب ؛دفترچه کوچکی از کیفش در میاورد و شعری که نوشته بود میخواند یا جمله ای دلنشین که محبوبش بود از کسی نقل میکرد .همه ما بر دیوار خانه هامان نقاشی و هدیه ای از او به یادگار داریم . مهربان بود . یادم هست وقتی 10 سال پیش از پاریس برگشت مثل همیشه اوضاع به هم ریخته بود و روزگار تنگ وبخیل . با هم نشستیم وفکر کردیم یک کلاس نقاشی راه بیندازیم تا این همه تجربه و مهر بی دریغ او برای آموختن هنرش به دیگران بی ثمر نماند . سر کلاس همیشه وقتی درس تمام میشد . نقاشی که کشیده بود به یکی از شاگردان هدیه میداد . سال هاپیش او نگارستان توس را در مشهد تاسیس کرد . عضو خانه هنرمندان ایران و پاریس بود .سبک ها ی تازه و شیو ه های متنوعی را در کارش تجربه کرد . جستجو گربود ؛شیفته و سودازده خلق رنگ هایی سرکش و پرعاطفه که از جان و روح او مایه میگرفت .. این اواخر نقاشی هایی باتاثیر از شاهنامه و روایت های داستانی اسطوره های ایرانی کشیده بود و دوره ای از بیشتر هنرمندان ایرانی پرتره ساخت . در سفرهایش به روایت های تازه ای در کارش میرسید و راه تازه ای را در نقاشی پیش میگرفت وهمه اینها بخشی از گفتگوها و شوقی بود که او را مدام به حرکت وا میداشت . یک بار نوروز سال ها پیش قرار شد نهارعید را بیاید تادر کنار هم باشیم . صلات ظهر دیدیم ازکوچه سرو صدایی میاید . سرک کشیدیم اکبر داشت میامد مست و ملنگ با لباس های سفیدی که با پیستوله نقاشی رویش رنگ پاشیده بود تا برای خودش لباس عید بهاری درست کند . بچه ها ی محل با هیاهو و شادی دورش را گرفته بودند و او خندان و رقص کنان وارد شدو بلافاصله بساط نقاشی اش را کف اتاق پهن کرد . یک کاست موسیقی هم اورده بود که در حین کار گوش دهد گاهی هم وسط نقاشی و آواز خواندن قلم مورا میگذاشت دستی در هوا میچرخاند . از همه ما پرتره کشید و به ما هدیه داد . فکر میکرد این بخشش قسمتی از جان آفرینش اوست لطف هدیه دادن اثرش به دیگران با ارزش ترین چیز ی که در توان او بود.با هم در سفرهای زیادی همراه بودیم . تربت و کلات نادر و نیشابورو مشهد گردی و ...در پاریس راه بلد و رفیق راه من شد تا شهر را نشانم دهد. ساعت ها در خیابان ها پرسه میزدیم و مرا به گالری ها و موزه ها و محلات جوربه جور برد تا هر چه دیده بود نشانم دهد. یک بعد از ظهر باران گرفت هردو خیس و گرسنه و خسته روی پله ای نشسته بودیم . به چشم برهم زدنی غیب شد و تابرگشت یک بارانی زرد مشمایی کلاه دار با حاشیه قرمز بر تن داشت و یک چتر سبز قدیمی پر نقش و نگار هم برا ی من آورده بود . همان جا انگار یکی از نقاشی های کوچکی که در کیف ذاشت به آشنایی در کوچه فروخته بود . بعد راه افتادیم به طرف یک دکه غذای چینی. و قول داد بعد مراببرد به کافه مشهوری که سزان و باقی امپرسیونیست ها انجا اولین نمایشگاه شان را گذاشتند . . همه راه از ایده هایی که در نقاشی داشت گفت از تنگنا ها و فشار ها اما با این همه پر از امید بود و دیوانه وار هر دور ه ای برای نمایشگاه آینده نقاشی میکرد . این اواخر با دستی که از شدت درد روی شکمش میگذاشت وناله ای که یکباره از سینه اش بیرون می امد . مدتها بود که او را از نزدیک ندیده بودم اخرین نامه ای که از او دارم مربوط به 10 روز پیش است . برایم نوشته است بزودی در اصفهان نمایشگاه نقاشی دارد و باقی نامه حکایت رنج تنهایی ؛ بیماری و هزینه درمان و ...است به همراه عکس یک در چوبی فیروزه ای کهنه و از یاد رفته که پشتش خاربوته و علف روییده . دری که مدتها ست قفل و بسته مانده است . بااندوه و از سر تسلا سعی کردم مثلا پاسخی نوشته باشم . او دیگر جوابی نداد .تا چند روز پیش که این خبر تلخ و دردناک رسید. ---
آزیتا قهرمان >شهریور1393

1393

Tuesday, September 2, 2014

Sunday, August 17, 2014

درباره ترمینه و عشق

https://www.youtube.com/watch?v=mmsx4oPy8nA&list=RDw5qf9O6c20o&index=30

John Cage about silence


“When i hear what we call music, it seems to me that someone is talking. And talking about his feelings or about his ideas, of relationships. But when I hear traffic, the sound of traffic here on sixth avenue for instance, I don’t have the feeling that anyone is talking, I have the feeling that a sound is acting, and I love the activity of sound. What it does, is it gets louder and quieter, and it gets higher and lower. And it gets longer and shorter. I’m completely satisfied with that, I don’t need sound to talk to me.
We don’t see much difference between time and space, we don’t know where one begins and the other stops. (…) People expect listening to be more than listening. And sometimes they speak of inner listening, or the meaning of sound. When I talk about music, it finally comes to peoples minds that I’m talking about sound that doesn’t mean anything. That is not inner, but is just outer. And they say, these people who finally understand that say, you mean it’s just sounds? To mean that for something to just be a sound is to be useless. Whereas I love sounds, just as they are, and I have no need for them to be anything more. I don’t want sound to be psychological. I don’t want a sound to pretend that it’s a bucket, or that it’s a president, or that it’s in love with another sound. I just want it to be a sound. And I’m not so stupid either. There was a german philosopher who is very well known, his name was Emmanuel Kant, and he said there are two things that don’t have to mean anything, one is music and the other is laughter. Don’t have to mean anything that is, in order to give us deep pleasure. The sound experience which i prefer to all others, is the experience of silence. And this silence, almost anywhere in the world today, is traffic. If you listen to Beethoven, it’s always the same, but if you listen to traffic, it’s always different."

Sunday, August 10, 2014

(Theatre) TEATRO NERO DI PRAGA (Black Light Theatre) - Aspects of Alice.

آلفونس ماریا موخا نقاش چک و سارا برنارد بازیگر فرانسوی




Alfons  Maria mucha1860-1939
در جستجوهایم در پراگ  برای تماشای کارهای چند نقاش محبوب و معروف سر از مسیرهای دیگری در اوردم به همان اندازه جذاب  ودیدنی . خواندن روایت زندگی این هنرمندان ؛ حوادث تاریخی و اتفاقاتی که  روزگارآنها را دگرگون کرد ؛  شورو شوق آفرینش در زندگی شخصی پر از درد و آوارگی آنها درکنارعشق و جنون خلاقیت بی حد و مرز ." آلفونس  ماریا موخا "  یکی ازاین نقاشان بی نظیراست که درسرزمین افسانه ای بوهمیا به دنیا آمد .سرزمین رازها و سایه های تاریک ؛ظروف کریستال درخشان ؛ شیشه های رنگین و زیبا ؛ معماری شگفت انگیز گوتیک  ؛ تئاترسایه و خیمه شب بازی . رودخانه ولتاوا با  پل های زیبایش دو سوی شهر؛ کافه ها ؛ کوچه های سنگفرش  را به هم وصل میکند . "موخا " بی شک یکی از کسانی است که حافظ و راوی قصه ها ؛ فلکلور و روح بوهمیاست . برا ی همین به عنوان هنرمند ملی چک معروف است  و روی اسکناس  و تمبرها ؛  نقاشی  و پرتره های  او به عنوان یاد بود چاپ شده است  . او بخشی از فرهنگ و خاطرات حماسی بوهمیا  را با ظرافت و زیبایی رازآلود و نمادها ی بومی و ملی دوباره  آفرید . همان موتیف و نقشمایه هایی که قصرها ؛  کلیسا و معماری شهر را زینت کرده بود در نمایی جدید  در تابلو ها و تزیینات  او ظاهر شد ند.  هم نشینی بدعت آمیز شکل ها ؛ اعداد و حروف با نقوش باستانی  در تابلوها ؛ پوستر ها و نقاشی های کلیسایی او  تولدی پرشور از رنگ ؛ نیروی حیات و زیبایی در هنر بوهمیا بود  . خدایان  ؛ زنان الهه گون ؛  مردان نامدار ؛ حادوگران و قهرمانان ملی  ؛ خاطره جنگ ها و طبیعت و جشن ها و هر آن چه با  یادهای این سرزمین پیوند عمیق دارد همه موضوعاتی هستند که او به آنها پرداخته است  . موخا در اوایل جوانی برای ادامه نقاشی به پاریس رفت  ودر آنجا در کنار نقاشانی همچون گوگن و امپرسیونیست های همدوره اش  روزگار تازه ای را شروع کرد. استودیوی او مانند موزه ای  مملو از غریب ترین اشیا ی  آنتیک ؛  گلدان ها ؛مجسمه ها ؛ لباس و؛ ظروف قدیمی  ؛ طلسم و ماسک  های آفریقایی بود ؛  صحنه ای  که برای خلق نقاشی های او زمینه ای الهام بخش می افرید  .  همه این اشیا  نشانه هایی باستانی و پر زرق و برق  در نقش و نگار های اوهستند که  موضوع نقاشی را با نوعی  قدرت و زیبایی بدوی توام میکنند  و صحنه ای تئاترگونه  را فراهم میکند  برای خلق تابلوهای شگفت انگیز او که آمیزه ای از الوهیت زنانه ؛ طبیعت و  رمز و نمادهای ستاره شناسی است..  درخشش  احساسی  پر ازوجد  و شاعرانگی چشم اندازخوشایند ی  پیش رویمان میگشاید تا به  اشتیاق های آدمی برای  حضور زیبایی وجستجوی کمال اشاره کند  . او دکورعکاسخانه های پاریسی اوایل قرن بیستم و تزیینات نمایشی آن را با نمایی از قصه های بوهمیایی و اسطوره های رومی و خدایان و شاهان درهم آمیخت تا طبیعت رویا و انسان را در یگانگی  تجسم بخشد .  "آلفونس موخا " همزمان با تصویرگری کتاب ؛ طراح پوستر وآفیش های تیلیغاتی نیز بود . برا ی همین او را یکی از تاثیر گذارترین نقاشان بر گرافیک مدرن  امروزی میدانند . در  دوره ای  از زندگیش در پاریس  بخشی از مهم ترین نقاشی ها ؛ طرح و  تابلو ها و پوسترهای او کارهایی است  که به  "سارابرنارد " مهم ترین هنرپیشه پاریسی  اختصاص دارد  و این  برا ی او  شهرتی  به بار آورد و نامش را برسر زبان ها انداخت .در این مجموعه کارها "سارابرنارد "با تمام توان و ظرافت بازیگری ؛ آرایش و نرمای حرکات اندامش در اثری ماندگار و چشم نواز مانند الهه ای آرمیده بر تختی از گل های وجشی  ؛ ملکه ای  با لباس های پر شکوه و آرایشی ملهم از نگاره های روم باستان و تئاتر یونان  یا زنی جوان و بی پروا ظاهر میشود تا  شخصیت  نمایشنامه هایی  مانند سالومه  ؛ مده آ ؛ هرا  ونمایش معروف "سارا ی کشیش"  که مدت ها روی سن بود ؛ برای همیشه در این تابلوها جاودان شوند  ( لینک پایین ). هنوز بعضی از کارهای تبلیغاتی و پوسترهای او به خاطر درخشش رنگ ها و نوع نگاه به موضوع و شیوه ارتباط با ییننده  ا زمعروف ترین کارهای تاریخ لیتو گرافی است . او شیوه تزیین گوتیک و باروک  در گچ بری های باشکوه  قصرها و کلیسا  و نقاشی تالارها ی اپرا و نمایش   را به عنوان   برای  آرایه حاشیه و تذهیب کتاب ها و قاب گرفتن  موضوع  تابلوی نقاشی و برای ایجاد تاثیرفوری  بر ببینده به کار گرفت چیز ی که نوعی جاذبه و حس آشنا به کارهای او میبخشید و آن را ازحد صحنه آرایی وذوق زیبایی محض به حوزه عمیق تری که جوهر و معنای وهم آلود دارد پیوند میدهد . آلفونس ماریا موخا در سال های اوج گرفتن  فاشیسم و آغاز اختناق و فشارهای سیاسی بعد از یک بازجویی طولانی گشتاپو در بستر بیماری افتاد وبه فاصله چند روز درگذشت  

 https://www.google.se/search?q=sarah+bernhardt+mucha+poster&tbm=isch&tbo=u&source=univ&sa=X&ei=4lrnU7vFA6PMyAPU2oD4BA&ved=0CCEQsAQ&biw=1024&bih=611
کارهای موخا از سارا برنارد .    

 http://www.muchafoundation.org/gallery/themes
بعضی از دیگر اثار او   

vagabond . agnes varda