Showing posts with label nazanin. Show all posts
Showing posts with label nazanin. Show all posts

Monday, January 12, 2015

برای دوست شاعرم نازنین نظام شهیدی


دوست شاعرم رفت 
با جمله هایش در وصف غروب مشهد
با ماتیک سرخش به رنگ پاییز
با انگشتر طلای معبد دلفی
با نیم چکمه های چرمی سیاه
با شعری که خواب دید به خط فنیقی
با گربه ای که این اواخر اهلی شد
با دفترچه خاطرات صد برگ
با خنده ای که ماه را روشن کرد
با لیوانی دست چپش  پر از یخ
با دو قدم قبل سرخوردن کف اتاق
با رنگ کبودی  از نک ناخن تا پیشانی
همان جا که افتاد ؛ خوابید و چشم بست
با سیگارش با موی تابدار و کتاب کیمیا
  از جلدش پریده بود انگار
 نامش را صد بار آوردند
دکتر نبضش را گرفت 
 بعد اورا شستند
 پوشیده در کتانی سفید
 بعد سوارجعبه چوبی
  سنگ را  گذاشتند 
بعد گل های نرگس آبی و زرد
ساکت چیزی نگفت

 همیشه آدم عجیبی بود 
 وقتی سکوت می کرد
 یعنی داشت شعر تازه ای می نوشت


.................................................................................  photo by Fardis  1375 . ی

Tuesday, February 4, 2014

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس



  آخرین برگ دفتر خاطرات نازنین *** 29دی ماه

شعری منتشر نشده از نازنین
...........................
همیشه این لحظه ی آخر
سخت بوده است
تیک تاک دست زدن ها
و تیک تاک ثانیه ها.
همیشه درست همین لحظه
سخت تر است.
از آن همه ابهتی که باید از من سر می زد
و با قدم های چابکی که باید سرخوشانه صحنه را می پیمود..
یا حتی؛ از اشک هایی که دستمالی را خیس نمی کرد .
چرا این پرده نمی افتد؟
حالا که من نقش تازه ای را دارم
و مانده ام با پاهایم
دست هایم و خنده هایم
چکنم؟
دورانی بوده است .
که من مرده بودم
آخرین حرف را سوفلور یا د آوری کرد
من فریاد زدم
و روی زمین پهن شدم.
مثل لباسی که باد از روی بند رخت بیندازد.

یادش بخیر  !! دوست دیرینه ام  نازنین شاعر خوب !  همیشه عادت داشت  در هر زاویه و کنجی که مینشست ؛ یا  هر  جایی که میرفت دفترچه خاطرات و پاکت سیگارش را با وسواس  همراه داشته باشد . شعر هایش را لابلای همان سطرهای یادداشت روزانه مینوشت  و بعد  سطرها را سوا میکرد ؛ با چه دقت  و تاملی  در ویرایش  تک تک شعر ها  .  سال  1367 برای  اولین بار  او را دیدم  . دوستی با او یکی از قشنگ ترین و عجیب ترین ماجراهای زندگیم شد  .بعد از آن  تا روزی که 5 صبح ی در آخرین روز های دیماه به من  زنگ زدند  و آن خبر شوم  و هولناک را دادند او همیشه شریک راز ها و روز ها ی من بود و سال های بسیار اولین شنونده هر شعرم  ...در غم و شادی ها  ! چه خنده ها و کرشمه ها که او شوخ  وطناز ترین رفیق ما بود و با همه بدقلقی هایش سخت شیرین  و دوست داشتنی . .بعد از رفتن او   با همه اندوه و درد از دست دادنش  مدام در جستجو و نگران شعر ها و  همین دفتر چه های خاطراتش بودم.  بسیاری از شعر های چاپ نشده او  حالا  جمع آوری شده و در مجموعه ای آماده چاپ است . اما دفتر چه های خاطراتش  نمیدانم ....؟؟!!
تنها کپی  یادداشت های آخرین روز ؛ همان 29 دیماه را دیدم  و خواندم :
در نخستین سطرها او درباره مراسم مجله کارنامه  نوشته بود ؛ و همچنین  از تدارک یک میهمانی خداحافظی که  دو روز بعد  در پنج شنبه همان هفته در خانه اش قرار بود که داشته باشد  .  نازنین   قصد داشت بکی دو روز بعد  از میهمانی برای همیشه به مشهد برود  و  آنجا ماندگار شود . 
این پنج شنبه  ؛ همان روزی شد که برهنه ؛ خوابیده و کبود در جعبه ای چوبین  او  رابه مشهد آوردند و ما  ویران و ناباور ؛ در فرودگاه  منتظر او ایستاده بودیم  .

با خظی شتابزده درباه یک مهمانی نوشته است : تعداد میهمانان 25 نفر است و صندلی ها 16 تا هستند   ...!! روی کاغذ ؛  شکل ِچیدن صندلی ها  را کشیده 
و اینکه چطور از فضا استفاده کند تا همه جای راحت داشته باشند و بعد یک لیست خرید پایین صفحه است:
:
کاهو   ؛ گردو   ؛ خیار شور (کباب از گلپایگانی )   ظاهرا اسم رستورانی است !  مرغ درشت یک عدد ؛ زیتون ؛ خیار شور ...سس مایونز  و ساللاد را رضا خودش درست میکند. بعد  هم  اسامی میهمانان را آورده :  مریم مختاری با سحر و سیاوش ؛ حافظ موسوی ؛ نگار اسکندر فر ؛ سپانلو ؛ عمران صلاحی ؛ حسن عالیزاده ؛ مهین خدیوی؛منوچهر آتشی  و...کلثوم ؛ بهمن ؛ مسعود نظام شهیدی ؛؛ مرتضی و....دوباره توضیحاتی درباه آشپزی اینکه فسنجان درست خواهد کردو مزه ها  را چطور بچیند روی میز. الابلای  شرح  اینها  چند جمله ی شاعرانه :  ای مشهد من  !!  خواهم آمد .  ای  خانقاه آبی  و  ای  در سفید ؛ مشهد   . مرگ .  و  بعد از این کلمات شعری کوتاه .:.
هست  نیست       نیست هست ...
بپوشان مرا
مرگ
زمستان
برگ
بهمن ماه محبوبم دارد میآید .خانه  تهران را باید زودتر بفروشم .به آتش افروز درباره نگار گفتم... هوشیار انصاری فر میپرسید: شما  با آتش افروز رادیو نسبتی دارید.؟؟   بعد در پاراگراف بعدی دغدغه هایش درباره دخترش نگار ... برای او چه میهمانی عروسی با شکوهی  در مشهد  خواهم گرفت. 
امروز ساعت ده صبح رضا بیدار شد و باز دوباره خوابید .بعد رفتینم بیرون پیاده روی .گریپ فروت ونارنگی خریدیم.
فال ئی چینگ گرفتم شماره45/9/14..   تفسیرش  را  با خطی کج و در پرانتز نوشته  بوود  : اینکه هرکاری داری  (زودتر بجنب )  بعد مینویسد :  آیابه معبد نیکان خواهم رسید ؟  چند بار به تکرار نوشته ؛   خانه  تهران را باید زودتر بفروشم.  آه این شد سر نوشت لئوناردو داوینچی عزیزم !!یادم باشد بروم بانک برای نگار پول بگیرم کلاس های بازیگری پرویز پرستویی قبول شده . . باز دوباره برمیگردد به موضوع صندلی هاا و  چند  جمله ی ناخوانا درباره یک گرفتاری  و ماجرای دادگاهی که او درباره اش نگران است ؛
دوباره چند خطی درباره مراسم مجله کارنامه  است  : نمیدانم چه لباسی بپوشم ؛ دامن و بلوز چسبان ؟..شنل  و کفش های تازه ام ؟ یا بلوزو تونیک گشاد و شلوار تنگ .؟ بالاخره تصمیم میگیرد همین  آخری  را بپوشد. باید امشب شیک و زیبا باشم .یادم باشد مشروب زیاد نخورم امشب  .  باید قبل از  رفتن  به مراسم کمی بخوابم و بعد بروم حمام و  آرایش کنم. بیانیه را هم چند بار بخوانم ؛تمرین کنم  و  بعد  جملاتی  پر مهر خطاب به  آقا جون پیر خانقاه نوربخشی  (آقای  وظیفه دان  )  مینویسد ؛ درباره خانقاه و دعا
خطش مانند همیشه   درشت و سریع ...و میان سطرها پرش هایی از موضوعی به موضوع دیگر و آخرین جمله دفترش که با  خطی شتابزده  نوشته است  و سه ستاره   به عنوان  پایان  بندی جمله گذاشته   
نمیدانم  چرا  این قدر غمگینم...***
و این اتمام  دفتر اوست
تاریخ آخرین یادداشت 29 دی ماه است و دفتر  او  بعد از این سه نقطه چین  و ستاره برای ابد خاموش و سپید ماند .
دیگر از میهمانی برنگشت  و  هیچ خطی در دفترش ننوشت
یادش گرامی
................................................................
   Photo By Nasrin Torabi

Thursday, January 23, 2014

به یاد "نازنین نظام شهیدی " دوستی عزیز که در شاعری بسیار بود

دیروز سالروز رفتن تو بود . 9 سال گذشت . درتمام این سال ها  در دفترهای پنهان و ناتمام از گفت و گوها یمان ازسفرها از شب ها و عصرها ؛ خط  ها و خاطراتی ؛ شعرهایی به یادگار نوشتم   . از کتاب هایی که میخواندی ؛ مدل نیم چکمه ای که دوست داشتی ؛ تکیه کلام هایت ؛  مدل راه رفتن وایستادنت ؛ شکل انگشت هایت روی جلد یک حافظ ِ قدیمی ؛ حزنی که در شوخی هایت موج میزد گاهی . هنوز شعرهایت را که میخوانم به یادم  هست  پشت هرسطر و اسم  چه اندوهی یا چه ماجرایی بود . این را چرا و کجا سرودی .! اول بار چه وقت  و برای کدام دوست خواندی؟
این اولین شعری است که 22 سال پیش  برایت نوشتم  و در دومین کتابم  "تندیس های پاییزی " به تو تقدیم شد 
رفته بودیم خانه مادرت ویسه خانم حبیب اللهی  دور و بر را جمع و جور کنیم . سخت بیمار بود و در فکرعزیمت تهران
    تا مراقب و ندیم تنهایی اش تو باشی .همه اسباب ومبل و میزها را با ملافه های سفید پوشاندیم ؛ در سالن پذیرایی ساعتی غول آسا  تیک  تاک میکرد .  ساکت نشسته بودیم مابین کارتون ها  و بسته ها ی مقوایی با سیگار ی میان انگشت هایمان ؛ خیره به عصر کمرنگ و دلمرده ی  اواخر دی ماه نگاه می کردیم .  تو رفتی و کلید خانه ماند در دست من . گاهی میرفتم پرده هارا پس میزدم  ؛  نور از درزباریک پنجره در اتاق میدوید  . از سر ملال کشوهای نیمه خالی را تماشا میکردم . شانه .  چند تار مو . دفترچه تلفن .  رژلب . خانه سفید و صامت و خواب الود  . دفترچه های کاهی نازک را ورق میزدم تا شعرهای ویسه خانم مادرت را  دوباره بخوانم
 
وقتی کتاب منتشر شد آمدی نشستی کتاب را ورق زدی به ظاهر از حروف ریز کتاب و صفحه بندی اش برآشفته بودی اما اندوهت چیز دیگر بود . به یاد آوردیم در فاصله سرودن  این شعر و انتشار ان نزدیک سه سال از عمر ما گذشته  . مادرتو ؛ همسرمن ؛  غزاله ؛ مهوش ودوستانی دیگر ...همه رفته بودند واین شعر چون دری تاریک  ونیمه ابری دراتاق ایستاده بود بی ان که هیچ کدام از ما جرا ت کنیم از ان در سیاه ترسناک رد شویم
    
 بعدها خانه ازنو باز رونق گرفت . بهار شد . بچه هایمان با هم بزرگ شدند . از ما جلو زدند  ؛ ما خواب های عجیبی دیدیم . خط های غریبی روی کاغذ کشیدیم و کتاب های دیگر نوشتیم .  دفتر های تازه  در باد  ورق خوردند . صفحه برگشت  . اما جز شعرهایمان هرگز فرصت نشد به هیچ خانه ای  دوباره برگردیم

 تقدیم به نازنین نظام شهیدی 

خداحافظی

پلک خانه را بستیم
و پوشاندیم دست هایش را با ملافه هایی سفید 
پیکر های شیشه گون را زدودیم از گوشه و کنار
عطرهای ماندگار و نجوا های مضطرب 
گفت گو ها و ترانه هایی سبز 
که دمیده بود از شکاف رویا ها 
چشمان خانه را پوشاندیم
آفتاب را لوله کردیم و کنجی نهادیم
پرده هارا کشیدیم
و هوای خانه را ورق زدیم 
در جستجوی تنهایی ز نی که کتابی قدیمی بر زانوانش داشت 
و هلال نازکی از ماه به روی پیشانی
صدای تمام   قدم ها را جارو زدیم 
تنها  مانده بود شیر آبی که باید 
چک چک زمان را شماره میکرد 
و سوسکی سم خورده روی کاشی های سفید 
تا ردّی از زندگی باشد
و سکوت ساقه هایی نازک از مه بود 
بالا می امد از گرداگرد حواس مان 
درها را بستیم 
تمام کلید ها سه بار در قفل چرخیدند 
و ما دست تکا ن دادیم
برا ی خانه ای محو در سایه ها و باد 
وبا چمدان هایی پر شده از سنگ 
در شب زمستانی فرو شدیم 
1370
 .........................................
عکس نازنین و دخترم یاسمن 1371 دهکده  وازک در شمال
photo  BY Nasrin torabi