Showing posts with label sher. Show all posts
Showing posts with label sher. Show all posts

Thursday, January 21, 2016

برای زیستن

برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
دریاهای چشم ِ تو خشکیدنی ست
من چشمه یی زاینده می خواهم.
پستان های ات ستاره های کوچک است
آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست های اش نگاه کنم،
انسانی در کنار ِ من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه یی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم...

شاملو

Thursday, July 9, 2015

یک شعر قدیمی / عشق / ۲۰۰۶



عشق
 
نه  عادت نمی کند به من
لج کرده با رنگ ملافه ها با چراغ
از شمردن بر ه ها / خوابش نمی برد

تن را نمی برد
نمی بندد دکمه هایش را / باز
تب می خواهد/ بلرزد 
نبضش را بگیرد یکی
تلو تلو دستش به شاخه ای
هرکجا بیفتد شمع های روشن
دیوان شمس و بطری شراب
کو دسته گل آتشین
لب های سرخت کجاست 
اسب رم کرده در پله ها
دور نرفته یادش نمی رود
 قلاده  دور روح خط می اندازد
در این هوای زخم و زیل
تنگ است وقت خدا
در این حدود
فرار از تمام سمت ها مایل تر
در این اتاق اما
به من عادت نکرده
نه  هرگزنمی کند .


Istanbul photo 2012

Friday, June 19, 2015

دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق
زهای و هوی حریفان ز نای و نوش ظریفان
در آن طرف که زمستی تو گل ز خار ندانی
عجب که گل چه چشید و عجب که خار چه میشد

Saturday, May 23, 2015

گفتگوی سبیده جدیری و آزیتا قهرمان درروزنامه شهرگان

آزیتا قهرمان: نوشتن، جدال و مبارزه‌ای مدام برای یافتنِ شکل‌های جدیدِ بیان است

  || May 22, 2015
آزیتا قهرمان، متولد چهاردهم فروردین ۱۳۴۱ در مشهد و در حال حاضر، ساکن مالمو در سوئد است. اشعار او تا کنون به زبان‌های متعددی از جمله فرانسوی، هلندی، انگلیسی، سوئدی، دانمارکی، مقدونی، آلمانی، آلبانیایی، روسی، اوکراینی، عربی و ترکی ترجمه شده که تعدادی از این ترجمه‌ها جوایزی نیز در آن کشورها دریافت کرده‌اند. از آزیتا قهرمان که از پُر کارترین ادیبانِ نسل خودش به شمار می‌آید، اخیراً چندین کتاب در حوزه‌ی ترجمه و تالیف منتشر شده است که به همین بهانه با او به گفت‌وگویی نشستیم که در ادامه می‌خوانید.
خانم قهرمان همچنین چهار دوره عضو هیأت داوران جایزه‌ی شعر زنان ایران (خورشید) بوده‌ است.
9781780834269_3d
خانم قهرمان، در ماه‌های اخیر چندین کتاب، اعم از ترجمه و تالیف از شما به چاپ رسیده است. درست است اگر شما را یکی از فعال‌ترین ادیبان ایرانی در نسل خودتان و حتی نسل‌های بعد بدانیم؟ به خصوص، بسیاری از همنسلان شما بسیار کمتر از قبل فعالیت می‌کنند و تقریبا اغلب، سال‌هاست که اثری منتشر نکرده‌اند. البته آنهایی که ساکن ایران‌اند، علت این امر را مجوز نگرفتن یا سانسور شدنِ آثارشان و عدم تمایل‌شان به چاپ بیان می‌کنند. علت فعالیتِ کم‌رنگِ آن دسته‌ای که این طرف آب هستند مشخص نیست. نظر شما در این باره چیست؟
ممنون از نظر شما؛ به باور خودم همیشه درگیر جدال و تلاشی مدام برای ایجاد نظم و سر و سامان دادن به شعرهای پراکنده؛ نوشته و ترجمه‌های ناتمام هستم و معمولا سر رشته کار با قطع و وصل بارها از دست در می‌رود … شاید بعضی دوستان نویسنده برای دوره‌ای عدم حضور و یا سکوت را انتخاب کرده‌اند؛ اما واقعیت این است این سانسور چیز تازه‌ای نیست و در همه این سال‌ها همیشه سد و مانعی بوده است. کار نوشتن یک جدال و مبارزه مدام  برای یافتن شکل‌های جدید برای بیان است. تخیل  و نوآوری مهم‌ترین شکل تحقق آزادی برای ادامه بقای هنرمند است. فکر نمی‌کنم تنها سانسور دلیل دلسردی بعضی نویسندگان باشد چون نشر اینترنتی تا حد زیادی راه حل این مساله بوده است. با این همه در مجموع محیط نشر فعال‌تر به نظر می‌رسد؛ تعداد آنهایی که  مجموعه شعر منتشر کرده‌اند یا در حوزه رمان و داستان و ترجمه فعالیت داشته‌اند؛ از همیشه بیشتر بوده است. البته کیفیت آثار را زمان خواهد سنجید. تاریخ ادبیات همیشه گواه این جنگ و ستیز فرساینده بین هنرمند و قدرت بوده است.  حتا بخش مهمی از با ارزش‌ترین آثار ادبیات دنیا در دشوارترین شرایط و گاه در انزوایی  تحمیلی یا خودخواسته خلق شده‌اند. اما موضوعی دیگر هست که به عنوان عدم فعالیت و یا انسداد نوشتن  معروف است بر سر راه همه ما به عنوان نویسنده در هر مکان و شرایطی کمین کرده است حتا در امریکا در سوئد و یا ژاپن نویسندگان بزرگی چون همینگوی؛ استیگ داگرمن و یوکیو میشیما و بسیاری دیگر… یکباره در این تاریکی ناگهانی؛ غرق و گم شدند. دنیای درونی هنرمند جهان پیچیده و پر مخاطره‌ای است. بی شک مجموعه فشارهای اجتماعی؛ اقتصادی و محیط فرهنگی بر تولید ادبیات در یک دوران موثر است اما فراز و فرودهای روحی و بحران‌های فردی و شخصیت هنرمند بیش از همه در آفرینش‌های هنری او  موثر هستند.

به نظرتان ترجمه کردن آثار شاعران بزرگ جهان، در شعر سرودنِ خودتان هم الهام‌بخش بوده است؟ اگر پاسخ مثبت است، مصداق‌ها را لطفا برایمان شرح دهید.
لذت خواندن و کشف‌های نامنتظر از جنبه‌های مختلف تجربه و درس‌های مهم دارد و مسلمن هم  روی نگاهم به زندگی و هم نوشتن شعر تاثیر داشته است… به عنوان مثال اشعار “گونار اکه لف” شاعر بزرگ سوئدی که از اولین شاعران مدرن  سوئد به شمار می‌آید  دارویی بود که  تسکینی عمیق به همراه داشت؛ یک فضای زنده و گرم و آشنا در تنگی زندگی مهاجرت برایم باز شد. نوعی خویشاوند روحی را در شعرهای او پیدا کردم.  شیوه توصیف او از خودبیگانگی انسان؛ علاقه‌اش به ادبیات شرق و زبان و موسیقی؛ عمق تصویر و ژرف اندیشی او در هر شعر بی نظیر است.  لحن طبیعی و ذهنیت  جستجوگر و سودایی “ادیت سودرگران” از مهم‌ترین شاعران زن  که  مهارت او در ایجاد رابطه معنایی بین حس درونی و تجربه‌های روزمره با طبیعت و جامعه درخشان است.  اشعار “مورا دلی” شاعر انگلیسی که انسجام و اندیشه نابی در شعر او هست و یکدستی و یکپارچگی هر قطعه شعر او مانند یک سمفونی تفکیک‌ناپذیر و به هم پیوسته جاری است. در شعر این‌ها  و تک تک  شاعرانی که می‌خوانم یا  بعضی را ترجمه کردم؛ جنبه‌هایی از شعر را بیش از همه  برایم مهم کرد. کشف شخصیت صدای شاعر؛ تخیل و موسیقی و ارزش  فکر  در شکل دادن به تجارب فردی؛ شگردی که ارتباط حسی در یک شعر را میسر می‌کند چیست؟ و این که  شاعر مدرن بودن و شعر به مد روز نوشتن چه تفاوت‌هایی دارد.

نیلس هاو در مقدمه‌ی کتاب «زن‌ها در کپنهاگ» (چاپ انتشارات بوتیمار) از آشنا شدن با شما و آقای سهراب رحیمی (مترجمان این کتاب) به عنوان اتفاقی خوشحال‌کننده یاد می‌کند و تاثیر ایجاد پل ارتباطی بین کپنهاگ (محل زندگی خودش) و مالمو (محل زندگی شما و آقای رحیمی) را که فرصت ارتباط بیشتری برای مبادله‌ی افکار و اشعار بین خودش و شما مهیا کرده است، عالی و الهام‌بخش می‌داند. شما نیز چنین تاثیری را از ارتباط با او گرفتید؟ کلا جهان شعری او را چقدر قابل درک و ملموس و چقدر با جهان شعری خودتان نزدیک یا متفاوت احساس کردید؟
شعر نیلس هاو  زبانی ساده اما بسیار منسجم و روان  دارد . مهم‌ترین خصیصه شعر او نگاه طنز به دنیای پیرامون؛ افشای جنگ و خشونت در دنیای امروز است  اما او  خاطره و تجربه‌های عینی خودش را مانند یک داستان با مهارت به نوعی نتیجه فلسفی و مفهوم شعری  بدل می‌کند  تا رازی شاعرانه را با خواننده شریک شود. شعرش پر از روایت‌های شخصی؛ خاطرات و اتفاقات زندگی شاعر است. قدرت حسی که او در برداشت از یک حادثه و تعمیم و وصل  آن  به  جنبه‌های اجتماعی و انتقادی است. شعر او بر اساس تناقض‌های زندگی و کشف شعر در ساده‌ترین لحظه‌ها و همین اتفاقات  روزمره؛ از صدای یک دمپایی؛ پیدا کردن یک خودکار یا ملاقاتی در بیمارستان با پدر پیر … شکل می‌گیرد. شوخ طبعی او با ارزش  و باورهای تثبیت شده؛ مهر و توجهی که  به رابطه‌های انسانی؛ عشق و دوستی دارد چهره‌ای  صمیمانه به شعر ش می‌بخشد.

همکاری شما با آقای رحیمی سر ترجمه‌ی این کتاب به چه صورت بود؟
بخشی از شعرها را من از روی نسخه انگلیسی منتخب اشعار نیلس هاو در طی سال‌های اخیر  ترجمه کرده بودم و قسمتی از شعرها نیز به همین روال توسط سهراب رحیمی از روی ترجمه‌های سوئدی اشعار نیلس هاو انجام شد. نسخه دانمارکی شعرها نیز در دسترس‌مان بود و بعد نتیجه کار را  با هم بازخوانی و ویرایش کردیم.  پیش از این  معرفی و گزیده‌ای  از آثار شاعران “معاصر دانمارک و نروژ” را ترجمه کرده بودیم  که در سایت ادبی “سپنج ”  نیز منتشر شده است؛ نیلس هاو  نیز یکی از چندین شاعر خوب و مطرح در این مجموعه است.

مجموعه شعر «شبیه‌خوانی» را نیز مجددا بعد از دو سال که از چاپش در این طرف می‌گذشت، این بار در ایران و توسط انتشارات بوتیمار منتشر کرده‌اید. پیش‌تر درباره‌ی این کتاب گفت‌وگوی مفصلی با شما در مجله‌ی شهروند بی‌سی داشتیم. حال، دوست دارم بدانم نسخه‌ای که در ایران به چاپ رسیده چه تفاوت‌هایی با نسخه‌ای که این طرف چاپ شده بود دارد؟ و علت این‌که تصمیم گرفتید آن را در ایران نیز منتشر کنید، چه بود؟
کتاب چند سال پیش اول به  ناشری در ایران سپرده شد. ناشر اطلاع داد کتاب اجازه چاپ ندارد. زنده یاد منصور کوشان در نشر آرست کتاب را منتشر کردند. بعد از دو سال کتاب سال گذشته با تلاش همان انتشارات  توانست منتشر شود. و عجیب این که اولین کتاب من است در طول این  سال‌ها  که بدون هیچ حذفی بعد مدت‌ها انتظار چاپ شد. علت این تصمیم‌گیری هم همین موضوع بود و دیگر این که فکر می‌کنم  همیشه خوانندگان بیشتری در ایران مشتاق خواندن کتاب‌های شعر هستند و هنوز با همه تلاش‌ها سیستم کتاب الکترونیکی تازه است و برای بسیاری چندان معمول نیست.


آزیتا قهرمان
گزیده‌ای از اشعارتان نیز هم‌زمان با دو کتاب فوق، اما در لندن و توسط انتشارات اچ اند اس مدیا به چاپ رسیده است. علت این‌که ترجیح دادید این کتاب در این طرف منتشر شود نه در ایران، چه بود؟ آیا شعرهایی در آن وجود دارد که احتمال می‌دادید در ایران مورد سانسور قرار بگیرند؟ اگر چنین است، لطفا مصداق‌هایی را برایمان شرح دهید.
 این گزیده اشعار هم مدت‌ها دست ناشری بود و پاسخی نگرفته بود . هیچ کدام از کتاب‌ها ی قدیمی‌ام  نه در  دسترس بودند؛ نه امکان تجدید چاپ بود و نه خودم موافق انتشار همه شعرها… فکر کردم بد نیست شعرهای 5 کتاب در نگاه و گزینشی دوباره یکجا جمع‌آوری شود. اشعاری در کتاب بود که قبلا  حذف شده بودند و در مواردی اسم شعرها؛ حتا تاریخ سرایش آنها  تغییر کرده بود. به عنوان مثال در کتاب “تندیس‌های پاییزی” 1374 شعرهایی به طور کامل حذف شده بود و در کمال تعجب و تناقض شعرهایی با همان محتوا در کتاب چند صفحه بعد آمده است؛ شعرهایی که موضوع آن جنگ و زندان است. البته همه آن شعر ها را جز چند مورد نتوانستم پیدا کنم  که  بعضی در کتاب آمده است .

با توجه به این کتاب، تاریخ شروع سرودن‌تان باید به دهه‌ی پنجاه شمسی برگردد. در فاصله‌ی این پنج دهه، چه تغییراتی را در سبک شعری خودتان حس کرده‌اید؟ خودتان کدام کتاب‌های شعری را که طی این همه سال منتشر کرده‌اید، بیشتر می‌پسندید و برای خواندن توصیه می‌کنید؟
 اولین نوشته‌هایم در سال‌های بعد از انقلاب در نشریات مشهد و بعدها در مجلات ادبی آن سال‌ها  منتشر شد در این سی و چند سال حتما تفاوت‌هایی در سبک نوشتن، لحن و نگاهم اتفاق افتاده است که خودم را نیز گاه متعجب می‌کند.  به هر حال این کتاب‌ها با حوادث و دوران‌های اجتماعی مثل انقلاب؛ جنگ؛ تغییرات و بحران‌های اجتماعی و همین طور حوادث زندگی شخصی خودم از نوجوانی تا امروز  و مهاجرتی خودخواسته  گره خورده است.  معمولا شاعران با اولین کتاب خود بعدها  رابطه چندان خوبی ندارند من هم بسیاری از شعرها را در انتخابم کنار گذاشتم. اعتراف می‌کنم با زخوانی و گزینش دوباره شعرها برای این مجموعه برایم بسیار دشوار بود؛ مرور همه سال‌ها و خاطره پشت هر شعر و چهره‌ای که آنها  در شعرها به خود گرفته بودند؛ ملاقات با زندگی‌ام  از این فاصله زمانی و زبانی که همه آن سال‌ها را در سایه روشنی دیگر تعریف می‌کرد و برایم بیگانه بود. جالب است  که هنوز بعضی  خوانندگان اولین کتاب مرا  بیشتر دوست دارند  و بعضی دیگر آخرین کتابم را… اما فکر می‌کنم بسته به کلیت کتاب  معمولا در هر کتابی چند شعر ماندنی هست که موفق‌تر از بقیه از کار درمی‌آید. بیشتر دوستان شاعرم هنوز کتاب “فراموشی آیین ساده‌ای دارد” را که جزو برگزیدگان نهایی شعر کارنامه در سال ۸۲ بود بهترین کارم می‌دانند. خودم برای انتخاب کتابی که  بیش از همه میان کارهایم بپسندم؛ هنوز منتظرم.

ترجمه‌ی جدیدی نیز از اشعار شما اخیرا منتشر شده است. لطفا در این مورد برایمان شرح دهید که شامل کدام کتاب یا کتاب‌های شما می‌شود و به چه زبانی‌ست؟ در مجموع، چقدر از ترجمه‌هایی که تا به حال از اشعارتان صورت گرفته است راضی بوده‌اید و چقدر مترجمان را در انتقال حس و فضای شعرهایتان به زبان‌های دیگر، موفق می‌دانید؟
آخرین کار منتشر شده مجموعه شعر به سوئدی “سفرنامه سراندیب” نام دارد. بخشی از کتاب توسط لارش پالم به انگلیسی نیز ترجمه و به صورت الکترونیکی منتشر شد. گزیده‌ای از اشعار به روسی و اوکراینی برگردانده شده است. اما بیشترین نقد و نظرات درباره ترجمه سوئدی کتاب‌ها نوشته شده است و نکاتی که مشخص است شعرها  در زبان دوم قادر به ارتباط بوده‌اند. همین طور نقدهایی به انگلیسی درباره ترجمه کتابی که چند سال پیش به انگلیسی منتشر شد این‌ها  نشان می‌دهد به  هر حال ارتباط  با کارها برقرار شده است. بعضی از دوستان که روسی و اوکراینی می‌دانستند درباره این ترجمه‌ها گفتند بسیار آهنگین و شاعرانه ترجمه شده است. معمولا در ترجمه‌ها با مترجمین همکاری دارم و آنها را آزاد می‌گذارم تا به بهترین نحو در زبان دوم در اجرای زبان شعر به موسیقی و مفهوم شعری برسند؛ تا فضا و حس نیز آسان‌تر در اختیار خواننده جدید قرار بگیرد. بارها پیش آمده در همکاری با مترجمی دیده‌ام چطور او به نکات جدیدتر و جهت معنایی متفاوتی در شعر رسیده و شعر را بر همان اساس پیش برده است. به هر حال تاویل پذیری شعر در وقت ترجمه در ارتباط دو فرهنگ و زبان فرصت‌های  تازه‌ای  پیدا می‌کند  و شعر در زبان دوم باز سروده می‌شود.

جایزه‌ای نیز اخیرا به یکی از کتاب‌های شما تعلق گرفت که ضمن تبریک، دوست دارم درباره‌اش از زبان خودتان بشنوم.
از شما خیلی  ممنونم؛ در ماه می  2014 از سوی فرهنگستان هنر اودمورتیای روسیه به ترجمه روسی و اوکراینی منتخب اشعارم که شامل گزیده‌ای از ۵ کتاب  به دو زبان بود؛ جایزه‌ای به نام “لودویگ نوبل” تعلق گرفت که واقعا این نتیجه تلاش مترجمین خوب کتاب است. شاعران دیگری نیز از لهستان، فرانسه، روسیه و اوکراین … نیز این جایزه ادبی را دریافت کردند.

لطفا از آثار در دست انتشار و در دست تألیفتان برایمان بگویید.
 کتابی به نام “شهر بی حصار” از اشعار ماگنوس ویلیام اولسون شاعر بی نظیر سوئدی که با سهراب رحیمی ترجمه کردیم؛ بزودی به بازار خواهد آمد. منتخبی از اشعارم به آلمانی که  سال‌ها پیش  ترجمه و در فصلنامه ادبی به نام Neue Sirene 2004  در آلمان قبلا منتشر شده بود به همراه  شعرهایی جدیدتر در دست ناشر است. همین‌طور منتخب اشعار به اوکراینی و روسی با ترجمه نادیا ویشفسکایا و  سرگی دزیوبا به صورت کتاب سه زبانه منتشر خواهد شد. از تی اردینتسوگت شاعر مغولستان مجموعه‌ای به همراه مقدمه‌ای درباره تاریخ ادبیات مغولستان ترجمه کردم و بزودی منتشر می‌شود. آخرین کتابی  که ترجمه‌اش تمام شده و مشغول ویرایش آن هستم  درباره خدایان وایکینگ؛ خط رونی و فرازهایی از متون مقدس است  که اطلاعات جالبی درباره اسطوره‌های کهن  اسکاندیناوی دارد.

http://shahrgon.com/fa/2015/05/22/%D8%A2%D8%B2%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%8C-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C/

Thursday, May 7, 2015

آزیتا قهرمان شباهت در مجله ماوی بشیل ترکیه

https://soundcloud.com/azita-ghahreman-poetry/con2cpewhgtf
    Benzerlik"
    Ben mi size benziyorum daha çok
    yoksa elleri sözcüklere adanmış o kişiye mi?
    yeşil mürekkep lekeleri açık etti bunu

    Siz mı bana daha çok benziyorsunuz
    yoksa şu kereviz yıkayan
    ve giysileri katlayan o kişi mi?
    Telefonu tuşlayan o kişi daha mı benziyor size
    yoksa elleri sözcüklere adanmış olan ben mi ?
    Bana mı daha çok benziyor
    şu sandalyede siyah transparan çoraplarıyla oturan
    Yoksa siyah ayakkabılarla sokak boyunca koşan siz mi?
    Saçlarını kestiren
    ve bölüm doktoruna aşık o kadın mı
    Bana daha çok benziyor
    Yoksa aynayı döndüren siz mi?
    hangisi
    Ben mi yoksa yüzünü silen o üçüncü kişi mi?
    yoksa elleri rüzgâra adanmış o dördüncü kişi mi?
    شباهت ۱۳۸۰
    من شبیه ترم به شما
    یا آنکه دست هایش وقف کلمات بود
    و این را لکه های سبز جوهر لو می داد
    شما به من شبیه ترید
    یا آنکه کرفس ها را شست
    و رخت ها را تا می کرد
    آنکه شماره تلفن را گرفت
    به شما شبیه تر است
    یا من که دست هایم وقف کلمات بود
    اینکه بر صندلی نشسته
    با جوراب های نازک مشکی به من شبیه تر است
    یا شما که خیابان را دویده اید
    با کفش های سیاه
    زنی که موهایش را تراشیده
    و عاشق دکتر بخش است
    به من شبیه تر است
    یا شما که آیینه را چرخانده اید
    کدام یک
    من یا سومین که صورتش را پاک کرده
    یا چهارمی که دست هایش وقف باد است
    ·یا چهارمی که دست هایش وقف باد است

Wednesday, May 6, 2015

چه عاشق هایی بودند . یک شعر /آزیتا قهرمان

http://rendaan.blogspot.com.tr/2015/04/azita-ghahreman.html

 چ

برای ما که شکل فراق درآینه افتادیم
و مرغ ِ تشنه به جعبه فال نوک می زند
برای عرض یادش بخیر در آ ن زمین شعله ور
   به خط نازک باران  پشت کاسه ی سفا ل نیشابور
دریایی که عاشق  بغل زدم
 از پر و پهلویم می چکد هنوز

چه عاشق هایی
 همه غریبمرگ  وفراموش
سر به هوا  وقد شان کوتاه 
فقط تا شانه ی خدانگهدار

به سا ل و ماه و خواب ریخت
به رودخانه ای که رفت 
 می رود
اما همیشه اینجا ست

هنوزدرفکرم
کجای راه از روی ساعدم  پریدند
کی بی صدا  روی لبم  جان دادند
مثل انقلاب تا زد قد درخت هارا تا زانو 
 اسم مرده ها را نوشت پیشانی ِ خیابا ن
سوراخی چک چک در گلوی اردیبهشت
است  محتاج سوزن و چسب
آغوشی که درز ِ پاره اش را
 درسینه ام  باید  دوباره  بدوزم

  زنده ام هنوز
حتا اگر شما  استخوان هایی عزیز و پوسیده
ته دریا تیزاب ِ آهک و مرگ است
ته دریا اژدها روی صدا خش می اندازد
ته دریا ...
ماه دکمه ی  کنده از ژاکت ِنخ نمای فرسوده
پشت  جمله هایی که باید تمام و برگردم
مثل  زنی ترسیده  که از تاریکی بلندی
  ناغافل پریده باشد

چه عاشق هایی
 همه خسیس و فراموش
سنگ قبرهای مرمر سفید
  گل های داوودی پلاسیده 
همه را با خودشان بردند
 به رودخانه ای که رفت 
 می رود
 اما همیشه اینجا ست

شعر ؛عکس دسته جمعی ؛ سایت بیاده رو ویژه نامه نوروز ۱۳۹۴/ آزیتا قهرمان .

 





عکس دسته جمعی


دراین عکس جوان ترم
جوان تر ازهمه  جمله های جعلی
 و سوم شخص غایب
زیر بلوز و دامن  حرف هایم برجسته
مثل پروانه ای در جلد تابستان
به شگردی ازلای انگشت ها
شاعرانه از درزهای مخفی بیرون پریدم
قلبم به دقت  تحت نظربود
با دو قدم فا صله  پشت خودم  کمین
برهنه نشسته بودم
در آن سیاهی دنبال صنوبری بی رحم
 شاید پی ریسمانی سبز می گشتم
غزاله حتمن یادت  هست؟

در این عکس جوان ترم
جوان تر از سایه ام   تنم
  و هرچه باید ننویسم
برای جبران زیرپوست دخترم
  مادرم را تنگ پوشیدم
چرخیدیم رو به ابرهای نخستین
چرخیدیم  ریشه های باران را بگیرم
اما باز در سینه ام جای هفت زن
همیشه زخمی و خالیست
نازنین حتمن یا دت هست  ؟

  آن روزها  از جنگ دیوانه تر
صدای سکوت می آمد
با کلمه های  ترسیده
 زیر پتوی کهنه ی  سربازی
 شعرتنها آغوش امن تا مرا بغل بگیرد
 زبانش اگر  نمی گرفت
روی کودکی
لای شکاف ها
 پشت سین و جیم
به رمزخطی می نوشت  شکسته بسته
بین تابستان وشاخه های کبود
فاصله می افتاد
بین راهی که پیچید دور گلویت
حرفی که در دهانم آتش  گرفت
فکر نمی کنم مرا یادت باشد  ؟

در این عکس
از هر طرف سایه ها  را با قیچی بریدم
خط ها یت دوباره ادامه دنیا...
شعر تنها پیرهن عیدی که من بلد بودم  
و عشق که زیباتر ازهمیشه
سرهای ما کنارهم  نزدیک شانه اش

در این عکس همه جوان تریم
با ارادت   آهسته وصمیمی
دوستدارِهمیشگی تان
در نگانیو لکه های سفید و تاریکی
 با لبخندی تمام قد  چفت دیوار
رو به دنیا  خبردار ایستاده ایم

Saturday, April 4, 2015

بهار از تو می گوید


 این بهار گیج یک ریز از تو حرف می زند
این جرعه های باقی از حروف سبز
بی تو دریا رنگ و چراغ ندارد در منظره
انگشت هایم روی خاک به  ابرهای تو محتاج اند

رقصیدن روی ابرهای این سکوت
 تا ببارد و قوهای سفید شنا کنند
 تگرگ و برف و باران
خاک وبنفشه ها به تو محتاجند

دهان اسم های تو را نوشید
 کلمه نمک صورت تورا لیسید  
جرقه زد پیراهنم   پیله ها یت
    تاریکی در سینه ام  آتش گرفت
تشنگی ؛ لیوان آب و کبریت به تو محتاج اند

چشم مبتلای خواب شد بی تو
تماشا زخمی و کبود
 سطر بی معنا
 زمین و ماه چه بی دلیل
راه و رسم و جاده به تو محتاجند

برای گنجشک ها زبان نوشتم
پشت ثانیه های لاغر رنگین کمان
   کوچه های تنگی برای بادها  تا اهلی شوند

با سوزن ها یی که دوخت  بشکاف حالا
با دستی که  قیچی زد
پاره ها را بچسبان به یال عصرهای دیوانه
به خیابان وحشی    
 به خاطرات سربه هوا

به  رد بریدگی روی صدا نگاه کن
به انگشت هایی که می سوزند
به گریه ای که قسم خورد
به سایه  تمام درخت های دور و عزیز
خوابیدن لای استخوان های داغ تو
هنوزخون مرا مست می کند
هو هو شنیدن ِاین سرخی عجیب در رگ ها
مردن   و دوباره سبز شدن
خاکم  خاکستر و خوابیدنم حتا
مثل شیشه های مات  ِروبرو به سنگ ها ی تو محتاج اند

2010




Thursday, January 29, 2015

Азита Кагреман آ زیتا قهرمان / ترجمه؛ سرگی دزیوبا ؛ نادیا ویشفسکایا








Я вижу сон уж столько лет –
Волшебный сон, незримый:
Изящно проезжает мимо
Мой красный* друг – велосипед.

Прильнёт к ветвям передохнуть
Мой старый, добрый велик;
И вместе мы продолжим путь…
Зелёный летний берег;

И тень моих волос в воде,
Растрёпанно отрадна…
Ты что там, велик, подглядел?
А гроздьям винограда

В ладонях тесно… Сколько раз
Мы повзрослеть хотели!
Да, тяжело нам было, велик,
Мечтать и верить: Бог подаст.

Теряли что-то, повзрослев,
Как шарики цветные, –
По одному, с исходом лет;  
Теряем и поныне:  

Меж серых будней и камней,
В скоплении народа…
А ты – всё так же старомоден
И любишь, вроде бы, людей.

Я просыпаюсь – твой звонок
Ещё доносится оттуда…
А у меня – опять простуда,
И путь к тебе, увы, далёк!

Какой мы славной были парой
На фотоснимке той поры…
Я знаю, как ржаветь в амбаре,
Когда вдруг выпал из игры.
________________________
* Красный и зелёный – цвета иранского флага.

Дороги и сны

Вот завершится этот путь,
И мы закончимся:
Не предскажу – когда-нибудь,
Как тени – в горнице.

Но старый, сморщенный балкон
Закат согреет;
А на ветвях забрезжит сон,
И мир – добрее.

Тюльпанов праздник. Огоньки
Неспешно гаснут.
Нас нет (иль мы, как будто, спим?),
А в небе – ясно!

И зазвездит в ночи опять
Луна-красавица,
Лишь нам уже не полетать –
Такая разница.

Ты что, мой ангел, подожди,
Не надо хмуриться, –
Ещё поищут нас дожди
На тихих улицах.

Пока кому-то мы нужны –
Сбиваем ноженьки;
Ещё длинней, чем наши сны,
Пути-дороженьки.   

Ева

Я прихожу из древних дней земли
из простых волнений сердца Евы
мистической скорби Марии
сорокалетнего ожидания Рахили*  
к мучительному стремлению Зулейхи**

Я была спутницей-изгнанницей
твоего доброго лица
любовь
поранилась
и не спала всю ночь
произнося имя твоё
как чтецы Корана
а все мои дни
были поиском твоего голоса

Я не оправдываюсь

моя тысячелетняя жизнь  
это скрытые размышления
в дыхании багряника
и волны и вёсны
все мгновения моей жизни
откровенные толкования
аромата твоего присутствия

Твоей тени
когда проходишь мимо
и когда ты меня избегаешь
в пустыне страданий
отвергнутая
жаждущая
и до сих пор
в разлуке  
_____________________
* Библейский сюжет, который тоже есть в Коране.
** Легенда об Иосифе Прекрасном, в которого влюбилась супруга его хозяина-египтянина.