Showing posts with label yaddasht. Show all posts
Showing posts with label yaddasht. Show all posts

Monday, August 24, 2015

داستان «رولت روسی » آزیتا قهرمان . مجله نوشتا شماره بیستم

تقدیم به سرگی یسه نین  /  ۲۰۰۹
......................................
   داستانی دارد اشتفان تسوایگ به اسم رولت روسی . ماجرای زن و مردی  که در یک قمار خانه پر سرو صدا در یک کشتی فرانسوی بنا به تصادف هم را میبینند . البته  از قبل دورادورهم را میشناسند .و اسم هم را شنیده اند . مرد چهل ساله واسمش سارویان ؛ با یک زن از اهالی نرماندی ازدواج کرده .  پسرو دختر ی دارد . محل اقامتش یک عمارت ییلاقی نزدیک سن پترزبورگ در حاشیه جنگل است . زندگیش تشکیل شده از درگیر ی های مدام بایک معشوقه جوان که بازیگر تئاتر است ویک دنیای ضبط و ربط داده شده میان علایق وتضادهای جورواجور،ادبیات وقمار،سفرهای مدام؛عشق به پوشکین وتفنگ های شکاری.
زن سی و هشت ساله معشوقه باکیتین وکیل صاحب نامی در مسکوست. اهل موسیقی و طرفدار تروتسکی . پیانو میزند و تا بخواهی حرف دور و برش زیاد ؛ اصلیتش تاشکندی است واسمش اولگا.

سر میز رولت بنا به تصادف این دو نفر کنار هم ایستاده اند غرق تماشای میز بازی و کارت ها   بی آنکه نگاهی به هم بیندازند . تسوایگ در اینجا محیط شلوغ و پلوغ قمارخانه را توصیف میکند و مابین سرو صدای مردم وتلق تلق دستگاه رولت ؛ دود سیگار ؛ عطر زن ها و بوی ماهی سرخ شده  ، شرح ورود مرد آلمانی مستی را میدهد که آنجا معرکه گرفته و میداندار ماجرا  شده . درست وسط  همین هیاهو چشم این دو یکباره  لحظه ای به هم میافتد ؛ هردو با لبخندی سر تکان میدهند .  همین جا تسوایگ باشگرد شیرینی داستان را به صحنه ای جذاب و پر زرق و برق میکشاند .

حالا مرد موقرمز شنگولی با یک سبیل پهن ماهوتی تلو تلو دارد به اولگا نزدیک میشود و شادمان  از دوردست هایش را به حالت سلام برای او در هوا تکان میدهد . توسط دوستی مشترک همین ویولونیست مو قرمز آلمانی اولگا و سارویان به هم معرفی میشوند . حالا رسیده ایم به صفحه 15 سارویان  درباره  آب و هوای مزخرف شهری به اسم نورنبروگ حرف میزند و زن غرق تماشای کت عجیب سارویان فکر میکند همان قدر که درباره او میدانم او هم آیا درباره من میداند ؟

 یکباره  هردو دیگروسط بازی نیستند . دور از همه نشسته اند گوشه ای و حرف لرمانتوف پیش آمده ؛ یاد آنا آخماتوا و بعد مایوکوفسکی و لیلی بریک که از آشنایان قدیمی اولگا در ماجرا های دانشجویی بودند . حرف  میکشد به نمایش چخوف در تئاترپاریس وهردو سرخوش اند  که زمان آهسته ترراه میرود . اولگا دو بار ؛ زل میزند به شکل انگشت های سارویان یک بار وقتی مرد گل سینه ی او را از زیر میز برایش پیدا میکند  و بار دوم وقتی  هر دو کنار بارایستاده اند و دست سارویان بی هوا کشیده میشود به شانه ی  برهنه ی اولگا و او با حس غریبی برمیگردد به چشم های سارویان نگاه میکند . مرد  اما غرق صحبت با کسی دیگر است؛ حواسش نیست . شب عجیبی شده است . هردو شتاب دارند خیلی چیز ها را به هم بگویند و هردو نمیدانند چرا ؟ جمله های بریده بریده و خنده ها . جام هایشان برای بار دوم دیگر پر نمیشود . یادشان رفته ومحو تماشای هم  و گرم صحبت نشسته اند روی مبل قرمزئ نزدیک باردر  جرنگ و جرنگ صدای بطری ها وهمهمه آدم ها  . 
چند صفحه بعد ؛ روی عرشه ایستاده اند و نم نم باران نیمه تابستان صورتشان را خیس کرده . دیگر صدای رولت ها و زمزمه ها قطع شده. فقطصدای دریاست و امواج شبانه .  بعد یکباره اندوهی صورت زن را می پوشاند  . چراغ هایی در مه  ازدور دیده میشوند . دارند  به شهر نزدیک میشوند   و خداحافظ.

حالا داستان به دو فضای متفاوت در دو شهر سر میکشد . چند روز بعد  ؛ اولگا دوباره شبی  در کشتی را به یاد میآورد . شبی در آن هیاهوی پر دود و دم کرده .  سرو صدای طاس ها و ریزش قطره های آسمانی ؛ تپیدن قلبش را به یاد میآورد ؛ یک شادی نامنتظر لای چین های پیراهنش ؛ لکنت زبانش . شبی که خاطره اش هنوز لحظه ای او را رها نکرده و او که فکر میکرده  در عشق ورزی کارکشته قهاری است  ؛ گیج و پر از سوال دلتنگ باقی مانده  است . همه چیز با صدای رولت انگار به سمت دیگری چرخید . به دوایری ممتد و سریع در کهکشانی دور .همه حساب هایش به هم ریخت . مثلا  این که همیشه باور داشت در رولت اصلا شانسی ندارد . اما آن شب یک باره صد  روبل برنده شد . ژتون ها ریخته بودند روی دامن ارغوانی اش . او دیوانه وار میخندید و دست سارویان روی شانه اش چه قدر گرم بود.خودش را به یاد میآورد تصویرش را در آینه کابین کشتی با موهایی که باد به هم ریخته بود و نیمرخ سارویان و سایه های روی دیوار روبرو رو. عکس  انها  در شیشه ی عرق کرده . یک جور شادی ترسناک و کشنده توی دهانش برای حرف زدن با سارویان ؛ ولعی کودکانه برای خندیدن .کلمات انگار در دهانش مست کرده باشند .؛ خلسه ای شیرین و دلچسب در رگ هایش . عطر ی آشنا حواسش را پر میکند ؛ شاید منگ و خمار است هنوز . میخو اهد به یاد بیاورد عشق  قبلا چگونه بود ؟ وقتی با آن لرزه ها و گستاخی پر از سماجت با  رنگ های چسبناکش او را با خود می کشاند و میبرد . جنون بی خوابی ِ ولوله ای در کلمات  که صدایش را می لرزاند مثل کلید های پیانو برای نواختن قطعه دشواری از راخمانینف . حالا چرا همه اینها را  دوباره در خودش زیر و رو میکند ؟

بعد تسوایگ در فصل هفتم ما را به اتاقی  نیمه تاریک میبرد . دست های سرد اولگا کشویی را باز میکند . رولور نقره ای باکتین لای ساتنی سیاه در کشوی پاتختی کنار عینک و بسته نامه هاست . با دیدن شال حریرمچاله ای روی صندلی ،همان شالی که آن شب به دور شانه هایش پیچیده بود ؛ ازخودش میپرسد چرا نمی توانم او را فراموش کنم .کشو را میبندد وچشم هایش را میدوزد به رز های سفید و اندوهی کشنده  مثل  بوی مرگ ؛ دیوانگی و دلتنگی  که مثل ابری شناوردورش حلقه بسته . همه جمله های ناتمام با سارویان را بارها از نو مرور میکند . جوری که دلش میخواند آنها را تمام میکند  . به زبان محلی تاشکندی . با لحن شعرهای آخما تووا . در سکوت شب و روز . روز و شب در تنهایی با خودش و با او حرف میزند . او را میبیند  که تکیه داده به دیواره مخملی راهرو کافه و دارد از خاطراتش در هند میگوید از مالاریا و گنه گنه از معبد طلایی سیک ها . چشم هایش را میبندد . سارویان یقه اش را باز میکند . رد گلوله روی کتف راستش بود وانگشتری با علامت خانوادگی سارویان در انگشت میانی اش ؛ روی نگین نقش پیچ دار شاخ گوزن و روی گونه اش خراشی عمیق داشت . چرا نمی تواند فراموشش کند ؟ داستان ادامه دارد و اولگا برای دیدن اریک ساتی باید دوباره به فرانسه برود. سارویان خسته و بی حوصله روی پروژه قطار باکو کار میکند . هردو کیلو مترها دور از هم ؛ همان زندگی همیشگی را دارند . در اینجا تسوایگ فصلی از همدلی بین این دو باز میکند .

دوستی قدیمی و مشترک همان ویولونیست آلمانی ؛ بی خبر از نقش غریبش در این داستان برای هردو کتابی را پست کرده است کتاب شاعری به اسم سرگی یسه نین . عصر دلگیر یکشنبه ای در ماه نوامبر اولگا در اتاق رو به باغ در حومه مسکو و سارویان در خانه ییلاقی اش کنار آتش شومینه در حالی که سگش فادو کنارش چندک زده و زنش دارد قاشق ها ی نقره را برای مهمانی برق میاندازد از سر ملال کتاب را ورق میزند ؛ باران می بارد . ساعت چهار و هشت دقیقه بعد از ظهر است تصادفا هردو دارند همان کتاب را میخوانند . شعرصفحه 28 . در حیاط خانه اولگا بیرون روی کاج هابرف نازکی نشسته است . نیم ساعت بعد سارویان در همان صفحه  مکث میکند بر میگردد شعر را بارها میخواند . هردو لحظه ای آن شب را در این سطرها به یاد می آورند . اولگا حاشیه کتاب را خط خطی میکند . شعری  هم نوشته وتصمیم دارد نامه ای برای سارویان بنویسد . سارویان خیره به چشم های فادونمیداند چرا ناگهان به یاد زنی آفتاده است که موهای سیاهش را باد به هم ریخته و بالای سرش ماه مه آلود در یک شب ابری میدرخشد . یادش نیست کجا او را دیده و نام زن چه بود !؟ تازه داستان دارد جان میگیرد .

مشکل اصلی اما این است که اولگا و سارویان در همین صحنه با کتاب شعر سرگی یسه نین در بعد از ظهری سرد در ماه نوامبر برای ابد به خواب میروند . چون با خودکشی تسوایک داستان دیگر جلو تر نمیرود و در پاراگراف دوم صفحه ۱۲۷ برای همیشه ناتمام میماند .

Monday, July 27, 2015

مشهد در خواب ما ؛ پر از فواره؛ شمع و سپیدار و تندیس فرشته هاست

آزیتا قهرمان

 
دوستی شیرازی میگفت : این چه شهری است که مردمانش به گنجشک میگویند: چغوک به کفتر: موساکوتقی - به مارمولک : کلپسه -به تیروکمان:پلخمون ...... ؛خندیدم و یادم آمد این شهر چه یادها و مکان ها در حافظه اش دارد و برای ما که دهه چهل به دنیا آمدیم چه نام و نشانه های آشنایی در خاطرات مشترک ؛همین نام بعضی مردمان ِکوچه و بازار...
 
آق علی عطار : پدر مهدی اخوان ثالث که به درمان سنتی با گیاهان دارویی و جوشانده های قدیمی شهره و مورد اعتماد وقبول همه بود
 
جیکی جیکی ننه خانم : آوازه خوان دوره گردی که با کلاه قره کل و آویز دم روباه در محلات شهر میگشت ومیخواند جیک جیکی ننه خانم ؛ بیا بشین روی زانوم
 
روزنامه خراسان: که در سال 1328 با تیترِدائمی : برادر جان خراسان است اینجا - سخن گفتن نه آسان است اینجا...شروع به کار کرد
 
افتخاری شکسته بند : یک شکسته بند با روش طب سنتی که همه مشهدی ها برای هر نوع شکستگی ،‌ضرب خوردگی ،مویه کردن و رگ به رگ شدگی ،گچ گیری و جا انداختن به او مراجعه میکردند
 
شیخ دروغگو: یک دعانویس ؛ آینه بین و غیب گو که در خیابان خواجه ربیع بروبیایی داشت و بسیار معروف بود
 
ممدقصاب: جن گیری که رمل و نوشتن اوراد و ادعیه میدانست ؛ و خبره بود در جنبل و جادو ؛ گشایش بخت و دفع امراض با دوا ودرمان هایی که خودش میساخت
 
کریم شیشلیکی : کریم صاحب یک کافه در ییلاق کوکا کولا بود ؛ جایی پرت و دنج ِ عرق خورها .او نوعی کباب مخصوص برای مزه همراه با عرق شاد قوچان ابداع کرده بود که بعدها مایه افتخار آفاق و وارد حوزه زبانشناسی و فرهنگ شد
 
صادق بستنی : کاروانسراداری به نام حاج صادق که نرسیده به حرم به زوار نوعی بستنی زعفرانی با مغر پسته و گلاب و نان مخصوص میفروخت وکارش سکه بود .معلوم نیست چرا محصول او بعدها به عللی نامکشوف با نام عجیب بستنی طلاب! شهرت یافت
 
طاهره خانم کرست دوز : زنی که هرگز ازدواج نکرد وازاوان جوانی تا پیری با سکوت و اخم ؛ برا ی خانم های شهر با روش خاص خودش ! اندازه گرفتن بادست ؛ پارچه های نخی وکتان ؛ قزن قفلی و دکمه کائوچویی کرست میدوخت
 
علی گربه: از لات های معروف باغ ملی که به اعمال محیرالعقول بسیار از جمله بچه بازی ؛ دل و جرات داشتن با قد خیلی کوتاه ؛ پرش و جهش گربه وارو کشیدن لب پایینی اش تا روی دماغ و میمیک های عجیب وغریب صورت شهره بود
 
کشور طلایی : مولودی خوان معروف که برای جشن های عروسی و عزا و ختنه سوری ها دایره میزد و دسته مخصوص داشت
 
مدرسه فروغ : اولین مدرسه دخترانه مشهد که موسس آن شازده خانم فروغ السلطنه بود
 
عمه خانم: اصغر میر خدیوی شاعر طنزنویس و بازیگر که در تئاتر گلشن در نقش زنی پیرو شوخ و حاضرجواب بازی میکرد و بعدها با لهجه غلیظ مشهدی در نقش عمه خانم به صورت نمایش های کمدی صدای او هر روز از رادیوپخش می شد
 
گنبدسبز: خانقاه و زاویه خلوت نشینی دراویش خاکساری و قلندریه در خیابان خاکی
 
اصغر قفقازی : از اعضای اصلی تئاتر گلشن در مشهد که نمایش های کمدی زیادی را برای مردم طبقه متوسط روی صحنه برد و دوره ای نیز صابر آتشین و گوگوش در سالن او برنامه داشتند
 
دکتر شیخ: دکتری حاذق و افسانه ای که به خاطر تشخیص و درمان درطبابت و بخشندگی به تهیدستان زبانزد بود
 
مهری کوره : دایره زن مجالس و سو رو سات های زنانه
 
هیئت حوض چل پایه: یکی از دسته های سرشناس ِسینه زنی در پایین خیابان که در روز عاشورا علم بر میداشتند و نذری پزان شله در محله داشتند
 
قنادی شکست ناپذیرو لاله زار نو :اولین کیک های عروسی و تولد را در مشهد باب کردند
 
کودکستان مستوفی : از اولین کودکستان هادر مشهد که به سبک اروپایی اداره میشد و ساختمانی به سیاق کودکستان های آلمانی و سوئدی داشت
 
آرایشگاه آراسته : مرکز آرایش خانم های آلامد و آرایش صورت و موی عروس ؛ سر نبش چارطبقه که روی تابلوی سر درش نوشته بود
میزانپلی فر و توالت عروس 100 تومان * و همین باعث غلط خوانی و داستان ها ی فکاهه مابین مردم شده بود *
 
کوچه سیاوون : محله قرشمال ها و خون گیرها ؛غربتی ها ؛آهنگرهایی که انبر و قیچی و سیخ کباب و فرفره میساختند و بازیگران تئاتر روحوضی که صورتشان را سیاه میکردند و ساکن همین محله بودند
 
حاج حسین آقای ملک: از مهاجران آذری پسر حاج کاظم ملک التجار که نیمی از محلات شهر بعد از میدان ملک آباد و ییلاق وکیل اباد متعلق به او بود که بخش اعظم آنها را به کارمندان دولت هدیه و وقف کرد. شاعر مسلک و اهل سیاست و علم و صاحب قدیمیترین نسخ نایاب در کتابخانه شخصی اش بود
 
سینما هما : فیلم سنگام و گنج قارون را آورد بعد هاسینما متروپل قیصر را و سینما سعدی دایره سرخ ژان پیر ملویل و سینما دیاموند آرواره های کوسه
 
دبیرستان شاهدخت : از قدیمی ترین دبیرستان های مشهد که خاص دختران اعیان و بالای شهر بود و مدیره آن خانم یوسفی ؛ خواهر دکتر غلامحسین یوسفی و محبوب همه بود
 
سقاخانه اسمال طلایی : که به فرمان اسماعیل خان نامی در دوره نادر ساخته شده بود و هزار افسانه رنگ و وارنگ درباره اش بر سر زبان بود
 
ساندویچ فضل الله: نوعی کتلت دست ساز به همراه مخلفات سس تندو نان مخصوص که اختراع فضل الله خان بود که دکه ای نیم متری روبروی سینما دیاموندداشت
 
صفحه فروشی چنگ: که همیشه جدیدترین ترانه های روز را به صورت صفحه گرامافون برای معرفی و فروش میآورد و با صدای بلند در خیابان خسروی پخش میکرد و با شیوع نوار کاست بازارش کساد شد
 
چلوکبابی شمشیری": از چلوکبابی های معروف شهر و آدرسش میدان مجمسمه ؛ بغل داروخانه آفتاب جنب محضر
 
فتو مریخ: عکاسیی که متعلق به خانواده ای بهایی بود و بیشتر بچه های مشهدی آنجا لااقل یک عکس شش در چهار برای کارنامه مدرسه شان گرفته اند
 
دکتر بادالیان: پزشک ارمنی اطفال شهر که به خوش خلقی و خوش رویی زبانزد همه بود
 
پوست دوزی امپریال: مهاجری روس و آذری زبان که برا ی خانم های شهر پالتو وکلاه خزو یقه خرگوش و روباه وکلاه مد روز میساخت
 
باغ وحش کوهسنگی: تمام بچه های هم دوره ما بوزینه و خرس و طاووس و شیر و گورخرو فیل را اول بار آنجا دیدند و شاهد پیر شدن و مرگ آنها بودند
 
باشگاه افسران : سالنی جنب هتل باختر که میهمانی ثروتمندها و اشراف و مجالس عروسی اعیان در آنجا برگزار میشد
 
سبزواری آمپول زن: مرد درشت هیکلی که تخصصش در آمپول زدن به بچه های تب و لرزی بود و در خانه برای ادب و ایجاد رعب نامش ذکر میشد .
 
مریضخانه منتصریه: از قدیمی ترین بیمارستان های مشهد در محله جنت که وقف شازده خانم منتصری بود
 
هرانت مانگاساریان: از سینمادارهای سرشناس که سالن های مدرن سینما را افتتاح کرد

۲۰۱۱
 

Wednesday, May 6, 2015

یادداشت آرش نصرت اللهی بر کتاب / هیبنوز در مطب دکتر کالیگاری /آزیتا قهرمان . مجله تجربه نوروز ۱۳۹۴



کُشتی یک قهرمان با زبان
آرش نصرت­ اللهی
یادداشتی بر «هیپنوز در مطب دکتر کالیگاری» نوشته­ ی آزیتا قهرمان

این مجموعه­ ی دفتربندی شده، در وضعیتی چالشی با زبان به­ سر می­برد. در برخی موارد زبان به شدت هدف متن قرار می­گیرد و آزیتا قهرمان فراموش می­کند که شعرشدن متنش از عهده­ ی فقط چالش با زبان، برنمی­ آید اما در اغلب موارد موفق می­ شود با افزودن نگاه تازه، ارتباط تازه بین عناصر معنایی متن، قرار دادن عناصر در فضای متفاوت و غیرمعمول، شعر را در وضعیت کشف قرار دهد. در این جا باید اشاره کنم که انتقال معنا در وضعیت کشف یادشده، دیگرگون می­شود و درواقع زبان درقالب کلماتش، دیگر فقط انتقال­ دهنده­ ی معنای مرسومش نیست و موجودیت زبان چیزی بیش از کلمات و آواهای آن می­باشد و این ارتباطات و نگاه تازه­ ی معنایی و بیانی است که انتقال و تأویل دیگرگون از متن را ممکن می­ کند. این­ها وقتی منجر به دگرگونی ساختار و بافت متن می­شود، آن وضعیت شعرگونه را رقم می­زند. نمونه­ اش شعر «در ستایش نامادری» که حتا از امکانات بیانی و آوایی زبان آذری برای فضاسازی استفاده کرده و تلفیق درهم تنیده­ ی عناصر زبانی و معنایی در آن اتفاق افتاده است (بخش­ هایی ازشعر): آی سونا خانیم/ در بن­بست لاله­ها دهان تو تیمارستانی قشنگ بود/ پلنگ را از رو بستی و ماه را نوشتم/ پستان همین شیپوریِ سفید باغچه شد و شیرم حلال/ گفتم قبول/ .../ دست­ هایم را دیگر نمی­ دهم تنبیه­ شان کنی/ لج کرده­ ام با هاراگدین و هارداسان بالام/ خوشه­ هایت خشم داشت/ شوخی­ هایم شاخ درآورد/ لبه­ هایت لیز بود سر خوردیم/ .../ آی سونا خانیم/ بیا بیا روی گوش­ هایت کمی عقاب بخندم/ درخت توت را نزدیک­تر بکش/ اردی­بهشت است/ باید بالاتر از تب؛ دیوانگی کنیم.
البته من با «روی گوش­ه ایت کمی عقاب بخندم» به لحاظ نحوه­ ی نحوشکنی و رفتارسازی موافق نیستم اما نزدیک کشیدن درخت توت می­تواند یک رفتار شاعرانه باشد که انتقال حس مناسبی دارد.
یا عبارات «خاطره­ ای که پوسته­ هایش را از اکنون گرفت» و «چشم­هایم را/ جای نقابش پوشید و رفت.».
نکته­ ی دیگر این است که شعر قهرمان همیشه پرتصویر و پر عنصر می­باشد و این­گونه شعرها نیاز به تعبیه­ ی محلی برای نفس کشیدن دارند که قهرمان نیز جز در مواردی توانسته این وضعیت را به­وجود آورد.

مورد دیگر رفتار وسواس­ گونه­ ی قهرمان در ساخت فضاهای شعری­اش  می­باشد که اغلب به سوررئال نزدیک است، به­ طور مثال در شعر «سفرنامه­ی سراندیب»، بعد از شرح یک منظره و تصویرسازی انتزاعی­اش، به پیدا کردن «تو»یی در یک نقاشی می­پردازد اما وسواس یادشده ول کن  نیست و با اضافه کردن عناصر دیگر مانند صفت؛ شرجی برای نقاشی، سعی در پیچیده کردن وضعیت و دست­یابی به بیشترین کشف­گونگی دارد که موفق بوده است. از شعر اخیر: تو شبیه نخل­ ها یک ور افتاده­ ای/ پشت نخلستان/ در نقاشی شرجی آن بندر/...
اما قهرمان باید مراقب این وسواس اضافه کردن عناصر باشد که پیچیدگی بیش ازحد متن­ اش، امکان کشف و لذت را از خواننده نگیرد.
در تصویرسازی­ها، علاوه بر تکنیک­ های مرسوم، تکنیک حرکت عناصر تصویر را در جهت زنده کردن تصویر، به­ کار می­گیرد. در شعر اخیر: کمی ابر آن گوشه/ سایه­ ها دست به گردن کنار یک درخت/ درست در همین صحنه اما/ چه برفی به یک باره/...
درمجموع این مجموعه فرصت خوبی­ ست برای با شعر بودن.

Thursday, February 5, 2015

کاسه سفال نیشابور



سال ها  قبل ؛. شاید 30 سال پیش بود  . کتابی از پیاله های پر نقش وزیورنیشابور دوره طاهریان و عهد مغول  منتشر شد. خط نگاره ها یی به خط کوفی  ؛ کاشی های نقش برجسته با لعاب و سنگ فیروزه .همه آن  شب تا صبح نشستم به تماشای کتاب و خواندن حاشیه کاسه یشقاب ها . چندی بعد نزدیک  نشابورکهنه ؛  شهری از دوره طاهریان از زیر خاک ظاهر شد و همه باستان شناس ها و حفاران انجا مشغول کارشدند  .  کشف و روایت ها  ادامه دارد هنوز . امروز هم این ضیافت پرشکوه را دوباره در جایی ورق زدم . ده ها صحنه و نقاشی شگفت . بشقابی پر از خوشه ای انگور یا خورشی معطر . جام و پیاله ای  برای نوشیدن جرعه ای تا جادو شوی . ورد و دعای خیر و برکت  . یار و دلدار- آهو و مرغ و ماهی    
 یادم هست هنوز ؛ ماجرایی که خاله ایران در قطار مشهد /تهران برایم تعریف کرد .وقت تعمیر و کندن  آب انبار قدیمی زیر زمین خانه شان در نیشابور یکباره تیغه ای گچی پشت دیوار ظاهر شده بود . آن را  شکافته بودند  . اتاقکی  بی محفظ و دریچه مخفیگاهی در تاریکی پشت دیوارها .پر از رف و طاقچه و پستو .مانند مقبره  ای  نمور ؛ خلوتگاهی از کاسه  کوزه سفالی ؛ بلورهای بارفتن و ظروف شیشه ای سرخ . لبوان وتنگ مینا یی. همه دست نخورده و درخشان . زیبا و سحر الود . انگار همین  دیروز همه را  آنجا چیده باشند . قسم میخورد همه اهالی خانه متحیر با چراغ وشمع  مدتی آنجا خشک شان زده بود .قول دادند راز را در سینه نگه دارند . از ترس دوباره تیغه ای  محکم تر کشیده بودند جلوی دخمه تا روزی  سر فرصت بیایند و اینهارا بردارند . بعد ها دانسته بودند از این حکایت گوشه و کنارشهر باز هم بوده است . موقع حمله مغول خیلی ها هرچه داشتند در حفاظ و صندوقخانه های آجری و گلی  پنهان می کردند  تا یگریزند  .   شاید که روزی دوباره برگردند . یرگشتی در کار نبود . زلزله و فراموشی و جنگ  و آوارگی . شاید این سنتی سینه به سینه در آن خاک ویران شده بود. ترس از تاراج بیگانه  و خودی .  سال ها غارت و مرگ و تباهی .. از خاله ایران پرسیدم خب بعد چه شد  ؟ گفت خانه را  مجبوری و شتایزده  چند سال بعد معامله کردیم رفتیم تهران  . خرابش کردند و جابش خانه ای نو ساخته بودند  میترسیدم بپرسیم یا  جایی گزارش بدهیم ما را بگیرند که باقی اش کو صندوق طلا جواهرات و نقره !.سکوت کردیم؛ ترسیدیم همین شغل و آب باریکه را هم از دست بدهیم.
به همین سادگی مثل همه طول تاریخ.  سرگذشت آدم ها ؛  کتاب ها ؛ راز های ناگفته
.............. 
. انگشتری داشتم . داده بودم  بازار ؛ رویش  شبیه همین  کلمه هارا حک کنند  که در بشقاب شاهانه  سفال نیشابور دیده بودم . ." سلامتی ؛ عشق  ؛ برکت   ؛ شادی  و دوستی." در سوئد یک  عصر برفی نگین  از حلقه اش کنده شده بود .شاید در خیابان افتاده بود و هرگز پیدا نشد

.
داستانش را جایی نوشته ام در حکایتی دیگر و قسمتی را در شعر ی بلندآوردم

چند خط از شعر 


هنوزدرفکرم
  کجای  راه از روی شانه ام پریدند
  کی بی صدا روی لبم جان دادند
 
  سوراخی چک چک در گلوی اردیبهشت
است  محتاج سوزن و چسب
آغوشی که درز پاره اش را
 باید در سینه ام بدوزم

 برای شرح احوال این بهار دل انگیز
بهانه دو خط نوشتن از هوای  دلتنگی
برای عرض یادش بخیر در آن غروب شعله ور
و خط نازک باران  دور کاسه ی سفال نیشابور
دریایی که عاشق بغل زدم
 از پر و پهلویم می چکدهنوز
برای ما که در آیینه شکل فراق افتادیم
و مرغ  له له به جعبه فال نوک می زند
......
2013   :

Monday, January 19, 2015

نگاهی کوتاه به برخی آثار منصور کوشان . در کتاب واهمه نوشتن .



سفری دیگر می بایست
نگاهی کوتاه به برخی آثار منصور کوشان
آزیتا قهرمان

به عنوان خوانند ه ای مشتاق؛که  سال ها  آثار منصور کوشان رابا لذت خوانده ؛ میتوانم بگویم  وجه مشترکی همه آثاراو را به هم پیوند می دهد ." بینشی فلسفی و نگاهی عاطفی به موقعیت اجتماعی انسان ". در مجموعه کارهای اوکه  شامل شعر؛ داستان ؛نمایشنامه ؛  رمان ؛ مقاله های سیاسی و اجتماعی ؛ پژوهش ونقد و  تحقیق است ؛ شفافیت نثر ؛ فکر روشن و توان استدلال او فلسفی و شاعرانه است .  در سر مقاله های سیاسی اش؛ این مشخصه، خود را به شکل توازن تحلیلی و نگاه گسترده و چند سویه نشان می دهد. و در نمایشنامه هایش  خرد و طنزی هست که فضا را در خود میگیرد. لایه های روابط انسانی وزمانه را افشا می کند. کلمات در شعر او با موسیقی آرام، زبان  را به حرکت در می آورد.جمله های شعری اش، چرخش و تکراری خطابی ولحنی سرشار از پرسش و انتظاردارد . در داستان هایش اما  نثر پاکیزه و استوار او می تواند ژرف مایه فلسفی و نوع بیان اجتماعی را با بینشی استوره ای و تاریخی در  آمیزد و داستان را تا فراسو  ببرد.
سال گذشته اقبال این را داشتم تا مجموعه ای  از مقالات و چند کتاب تحقیقی از او بخوانم که تاثیری عمیق بر من گذاشت . باید بگویم منصور کوشان شاعر، باآن که نویسنده داستان ونمایشنامه و مقاله های سیاسی است با وجود اصل مشترک  ؛ تفاوت هایی دارد. با چشمی ازعاطفه با اضطراب و شوق  دنیا را در شعرباز می سراید  ؛ با زبانی پیراسته  روایتی را می نویسد  و در لایه های تو در توی متن سمتی برای حرکت باز می گشاید .او می تواند در مباحثی همچون حکمت خسروانی و یا معرفی  شخصیتی چون سهروردی به تاویل فلسفه  و زمینه تفکر او که جان مایه رازورانه و تاریخی دارد به کشف و شرح بپردازد ؛  بی آن که به دام شیفتگی و یا تببینی ی از پیش مهیا شده بیفتد. این مهارت، دانشی از دل بر آمده  می خواهد که بتواند پیچیده ترین معانی را به مفاهیمی روشن بدل  کند و نگاهی عمیق و سامان یافته به هستی و انسان داشته باشد و جوهره ای از دریافت عرفانی و خرد فلسفی باید  دستمایه این  روشن گری و دانستگی شود.
اگر بخواهم مثالی از میان چند کتابی که  از او بسیار دوست داشته ام بیاورم از هستی شناسی داستان های سهروردی ؛ وارثان حکمت خسروانی ؛ ایران، ایرانی و ما؛  باید نام ببرم و مجموعه شعرهایی که تازگی  اقبال خواندنش را داشتم : پنجره روبه  دنیا و خطابه های زمینی .اما " سفر ذهنی ؛سفر عینی" آخرین کتابی بود که مدت ها مرا با خود به سفرهای بی پایانی کشاند و لذت خواندن را دو چندان کرد. اودر این کتاب  از موضوع " سفر" وسعتی  ساخته  که چندین چهره  و نشان  دارد.هرچند هدف اصلی او بررسی موضوع" سفر" به عنوان یک بن مایه در تاریخ متن و نوشتار در طول زمان ؛ دوره های ادبی و متون های کهن  است.  امااو به کارکردهای آیینی استوره ای و همچنین مراسم و مناسک نیز نظر دارد و امکان "سفر " راکه  در زندگی انسانی معنا و استعاره ای عمیق به خودگرفته با تخیل و هنر در طول حیات بشری و تجارب عینی و ذهنی زندگی  درهم می آمیزد.او در پی ی این پرسش است که چگونه پیوندی بین روایت استوره ای ؛ روند تاریخی و حادثه "سفر" برقرار است و  رمزو نمود آن با جان و اندیشه آدمی در چیست  وچگونه و چرا این نماد خود را چون طیفی  مدام در تخیل و آفرینش هنری  باز میتاباند :
"همان گونه که از تجربه سفر از زهدان مادر به جهان زمینی ؛ متن های فراوانی در دست نیست از سفر به جهان بعد از مرگ نیز ؛ یعنی جهان زیر زمینی نیز ؛ متن های کمی موجود است .به بیان دیگر در بسیاری از روایت ها ی کهن چند گونگی تولد و مرگ انسان در چگونگی روایت آفرینش کیهان و آخر زمان تنیده شده است .( سفر ذهنی ؛ سفر عینی *)
واین گونه است که هستی و بودن آدمی بر خاک چون داستانی بین دو سفر تولد و مرگ و سفرهای بی شمار دیگری در میان این دو شکل و هویت میگیرد وهمین سوال و معمای بی پایان است که ذهن جوینده ما را  درساحت  کلمه و متن همراهی میکند تا به درک مان از هستی  رنگی از امید یا مفهومی دلخواه  ببخشیم. جایی که  آزادی و شادمانی دربرابر نیستی و تاریکی سخنی تازه می گوید . همه  روابط ما  با طبیعتی که ما را احاطه کرده  یا جامعه ای که در آن  با دیگری در ارتباط هستیم در پرتو همین  اساسی ترین مفهوم بنیادی زیستن  یعنی "دگرگونی " تعریف میشود .  کلمه و متن شکلی هدفمند و ماندگار  از جستجوی معنا  و نوزایی در این چرخه ناگزیرو مکرر است .
در این کتاب از چند منظر به ارتباط بینامتنی کتاب های مهمی در تاریخ ادبیات اشاره شده است . ازشاهنامه و هزارو یکشب تا ایلیاد و اودیسه از جستجوی زمان ازدست رفته ؛ سفرنامه مارکوپولو؛گالیور و شازده کوچولو  تا عهد عتیق و مکاشفات یوحناو... همه و همه دست مایه"سفر پیدایش  "است که جوهر اصلی حرکت رادر آفرینش کلمه در ابتدای خلقت  توصیف میکند وشکلی کیهانی و قدسی به آن میدهد . همان گونه که رویا پردازی سفر ذهنی آرزوها و امیال ما در پهنه های بیکران و ناممکن است . سفرعینی ؛ دلیل و آغاز داستان ها ؛ سرانجام افسانه ها وانگیزه ماجراجویی وجستجو هاست .سیر و سلوک امکانی است که فرصت  یک دگردیسی روحی و یا عینی را فراهم میکند.  نقشی از بودن که زوایای ذهنی را قالبی همچون یک کهن الگو  بخشیده یا برعکس به نیروی خلاقیت و اندیشه ، تخیل را بر واقعه ای بیرونی فرافکنی میکند:
متن های ادبی و هنری این فرصت را به انسان می دهند تا هم تجربه های عینی خود را در بعد های دیگری به حقیقت پیوند بزند و و هم تجربه های ذهنی ناممکن خود را به شکلی عملی برساند . (سفرذهنی ؛ سفر عینی)



اوبه شرح ارتباط آفرینش و کلمه می پردازد و به رشد و تحول روانی ونیروی تخیل اشاره دارد  .اینکه چگونه تولد به مثابه یک سفر؛ می تواند استعاره ای از دگردیسی؛ آغاز و رهایی باشد. او با نگاهی که  به تاریخ اساطیر و ادیان دارد؛ پیوندی بین متون  و معنای "سفر" بازمی گشاید. اتصالی که  دوران های اجتماعی, تبعید و نوشتار؛ سکوت و سلطه را  می تواند تعریف کند . نثر و نگاه او در این کتاب فشرده و بی حاشیه است. او روشن و دقیق؛ به موضوع پرداخته؛ چیزی که حس و بیان آن در یک متن تحقیقی؛ ازکمتر کسی برمی آید . حضور توام  خرد و شاعرانگی است که  در کشف استعاره ای چنین ما را قدم به قدم با خود همراهی می کند.
 او به شعرنیز قدرتی اجرایی در خوانش می دهد, نوعی هارمونی ی موسیقایی را به کار می گیرد که در تکرار, پرسش و مخالف خوانی پیش می رود. شعر او همانقدر که آرمانگراست, نگاهی هستی شناسانه به روابط آدمی با پیرامونش دارد. اما در عاشقانه هایش ما با ظرافت عاطفی ی سرشاری روبه رو هستیم که به نوعی؛ امید و باور را در خواننده زنده می کند. زبان او فاقد آشفتگی و اطناب است. از این رو آهسته متن را به طیفی چند سویه بدل می کند. اما این شیوه, مهارتی برآمده از تجربه ی نمایشنامه نویسی اوست. در آن فضا نوعی گفتمان آفریده می شود  که هدفش ایجاد دیالوگ است. در شعر او ؛ چنین شگردی به یک شیوه ی شخصی تبدیل می شود؛ لحن اجتماعی تغزلی می گیرد. هم امیزی و هم نشینی ی نگاه عاشقانه با زبان اعتراض؛ نوعی از سرایش را در بعضی اشعار او فراهم کرده که یادآور نمایشنامه های موزیکال اروپایی و اشعاری است که ریشه در فولکلور دارد.همسرایی و هماوایی سطرها با ضرباهنگ تکرار و تماشا تصویر می شود . تضادو تناقض ها طوری در کلمات  به اجرا در میآیند  که زبان پرسشگر آگاهی بخش  و موجز وبیش از همه  آفریننده ی روشنایی و معرفت باشد. برای او آرزوی سلامت و طول عمردارم و قلمش همیشه پر توان باد .