Saturday, May 16, 2015

Thursday, May 7, 2015

آزیتا قهرمان شباهت در مجله ماوی بشیل ترکیه

https://soundcloud.com/azita-ghahreman-poetry/con2cpewhgtf
    Benzerlik"
    Ben mi size benziyorum daha çok
    yoksa elleri sözcüklere adanmış o kişiye mi?
    yeşil mürekkep lekeleri açık etti bunu

    Siz mı bana daha çok benziyorsunuz
    yoksa şu kereviz yıkayan
    ve giysileri katlayan o kişi mi?
    Telefonu tuşlayan o kişi daha mı benziyor size
    yoksa elleri sözcüklere adanmış olan ben mi ?
    Bana mı daha çok benziyor
    şu sandalyede siyah transparan çoraplarıyla oturan
    Yoksa siyah ayakkabılarla sokak boyunca koşan siz mi?
    Saçlarını kestiren
    ve bölüm doktoruna aşık o kadın mı
    Bana daha çok benziyor
    Yoksa aynayı döndüren siz mi?
    hangisi
    Ben mi yoksa yüzünü silen o üçüncü kişi mi?
    yoksa elleri rüzgâra adanmış o dördüncü kişi mi?
    شباهت ۱۳۸۰
    من شبیه ترم به شما
    یا آنکه دست هایش وقف کلمات بود
    و این را لکه های سبز جوهر لو می داد
    شما به من شبیه ترید
    یا آنکه کرفس ها را شست
    و رخت ها را تا می کرد
    آنکه شماره تلفن را گرفت
    به شما شبیه تر است
    یا من که دست هایم وقف کلمات بود
    اینکه بر صندلی نشسته
    با جوراب های نازک مشکی به من شبیه تر است
    یا شما که خیابان را دویده اید
    با کفش های سیاه
    زنی که موهایش را تراشیده
    و عاشق دکتر بخش است
    به من شبیه تر است
    یا شما که آیینه را چرخانده اید
    کدام یک
    من یا سومین که صورتش را پاک کرده
    یا چهارمی که دست هایش وقف باد است
    ·یا چهارمی که دست هایش وقف باد است

Maura Dooley and Azita Ghahreman read 'The Boat that Brought Me'


Wednesday, May 6, 2015

چه عاشق هایی بودند . یک شعر /آزیتا قهرمان

http://rendaan.blogspot.com.tr/2015/04/azita-ghahreman.html

 چ

برای ما که شکل فراق درآینه افتادیم
و مرغ ِ تشنه به جعبه فال نوک می زند
برای عرض یادش بخیر در آ ن زمین شعله ور
   به خط نازک باران  پشت کاسه ی سفا ل نیشابور
دریایی که عاشق  بغل زدم
 از پر و پهلویم می چکد هنوز

چه عاشق هایی
 همه غریبمرگ  وفراموش
سر به هوا  وقد شان کوتاه 
فقط تا شانه ی خدانگهدار

به سا ل و ماه و خواب ریخت
به رودخانه ای که رفت 
 می رود
اما همیشه اینجا ست

هنوزدرفکرم
کجای راه از روی ساعدم  پریدند
کی بی صدا  روی لبم  جان دادند
مثل انقلاب تا زد قد درخت هارا تا زانو 
 اسم مرده ها را نوشت پیشانی ِ خیابا ن
سوراخی چک چک در گلوی اردیبهشت
است  محتاج سوزن و چسب
آغوشی که درز ِ پاره اش را
 درسینه ام  باید  دوباره  بدوزم

  زنده ام هنوز
حتا اگر شما  استخوان هایی عزیز و پوسیده
ته دریا تیزاب ِ آهک و مرگ است
ته دریا اژدها روی صدا خش می اندازد
ته دریا ...
ماه دکمه ی  کنده از ژاکت ِنخ نمای فرسوده
پشت  جمله هایی که باید تمام و برگردم
مثل  زنی ترسیده  که از تاریکی بلندی
  ناغافل پریده باشد

چه عاشق هایی
 همه خسیس و فراموش
سنگ قبرهای مرمر سفید
  گل های داوودی پلاسیده 
همه را با خودشان بردند
 به رودخانه ای که رفت 
 می رود
 اما همیشه اینجا ست

شعر ؛عکس دسته جمعی ؛ سایت بیاده رو ویژه نامه نوروز ۱۳۹۴/ آزیتا قهرمان .

 





عکس دسته جمعی


دراین عکس جوان ترم
جوان تر ازهمه  جمله های جعلی
 و سوم شخص غایب
زیر بلوز و دامن  حرف هایم برجسته
مثل پروانه ای در جلد تابستان
به شگردی ازلای انگشت ها
شاعرانه از درزهای مخفی بیرون پریدم
قلبم به دقت  تحت نظربود
با دو قدم فا صله  پشت خودم  کمین
برهنه نشسته بودم
در آن سیاهی دنبال صنوبری بی رحم
 شاید پی ریسمانی سبز می گشتم
غزاله حتمن یادت  هست؟

در این عکس جوان ترم
جوان تر از سایه ام   تنم
  و هرچه باید ننویسم
برای جبران زیرپوست دخترم
  مادرم را تنگ پوشیدم
چرخیدیم رو به ابرهای نخستین
چرخیدیم  ریشه های باران را بگیرم
اما باز در سینه ام جای هفت زن
همیشه زخمی و خالیست
نازنین حتمن یا دت هست  ؟

  آن روزها  از جنگ دیوانه تر
صدای سکوت می آمد
با کلمه های  ترسیده
 زیر پتوی کهنه ی  سربازی
 شعرتنها آغوش امن تا مرا بغل بگیرد
 زبانش اگر  نمی گرفت
روی کودکی
لای شکاف ها
 پشت سین و جیم
به رمزخطی می نوشت  شکسته بسته
بین تابستان وشاخه های کبود
فاصله می افتاد
بین راهی که پیچید دور گلویت
حرفی که در دهانم آتش  گرفت
فکر نمی کنم مرا یادت باشد  ؟

در این عکس
از هر طرف سایه ها  را با قیچی بریدم
خط ها یت دوباره ادامه دنیا...
شعر تنها پیرهن عیدی که من بلد بودم  
و عشق که زیباتر ازهمیشه
سرهای ما کنارهم  نزدیک شانه اش

در این عکس همه جوان تریم
با ارادت   آهسته وصمیمی
دوستدارِهمیشگی تان
در نگانیو لکه های سفید و تاریکی
 با لبخندی تمام قد  چفت دیوار
رو به دنیا  خبردار ایستاده ایم

یادداشت آرش نصرت اللهی بر کتاب / هیبنوز در مطب دکتر کالیگاری /آزیتا قهرمان . مجله تجربه نوروز ۱۳۹۴



کُشتی یک قهرمان با زبان
آرش نصرت­ اللهی
یادداشتی بر «هیپنوز در مطب دکتر کالیگاری» نوشته­ ی آزیتا قهرمان

این مجموعه­ ی دفتربندی شده، در وضعیتی چالشی با زبان به­ سر می­برد. در برخی موارد زبان به شدت هدف متن قرار می­گیرد و آزیتا قهرمان فراموش می­کند که شعرشدن متنش از عهده­ ی فقط چالش با زبان، برنمی­ آید اما در اغلب موارد موفق می­ شود با افزودن نگاه تازه، ارتباط تازه بین عناصر معنایی متن، قرار دادن عناصر در فضای متفاوت و غیرمعمول، شعر را در وضعیت کشف قرار دهد. در این جا باید اشاره کنم که انتقال معنا در وضعیت کشف یادشده، دیگرگون می­شود و درواقع زبان درقالب کلماتش، دیگر فقط انتقال­ دهنده­ ی معنای مرسومش نیست و موجودیت زبان چیزی بیش از کلمات و آواهای آن می­باشد و این ارتباطات و نگاه تازه­ ی معنایی و بیانی است که انتقال و تأویل دیگرگون از متن را ممکن می­ کند. این­ها وقتی منجر به دگرگونی ساختار و بافت متن می­شود، آن وضعیت شعرگونه را رقم می­زند. نمونه­ اش شعر «در ستایش نامادری» که حتا از امکانات بیانی و آوایی زبان آذری برای فضاسازی استفاده کرده و تلفیق درهم تنیده­ ی عناصر زبانی و معنایی در آن اتفاق افتاده است (بخش­ هایی ازشعر): آی سونا خانیم/ در بن­بست لاله­ها دهان تو تیمارستانی قشنگ بود/ پلنگ را از رو بستی و ماه را نوشتم/ پستان همین شیپوریِ سفید باغچه شد و شیرم حلال/ گفتم قبول/ .../ دست­ هایم را دیگر نمی­ دهم تنبیه­ شان کنی/ لج کرده­ ام با هاراگدین و هارداسان بالام/ خوشه­ هایت خشم داشت/ شوخی­ هایم شاخ درآورد/ لبه­ هایت لیز بود سر خوردیم/ .../ آی سونا خانیم/ بیا بیا روی گوش­ هایت کمی عقاب بخندم/ درخت توت را نزدیک­تر بکش/ اردی­بهشت است/ باید بالاتر از تب؛ دیوانگی کنیم.
البته من با «روی گوش­ه ایت کمی عقاب بخندم» به لحاظ نحوه­ ی نحوشکنی و رفتارسازی موافق نیستم اما نزدیک کشیدن درخت توت می­تواند یک رفتار شاعرانه باشد که انتقال حس مناسبی دارد.
یا عبارات «خاطره­ ای که پوسته­ هایش را از اکنون گرفت» و «چشم­هایم را/ جای نقابش پوشید و رفت.».
نکته­ ی دیگر این است که شعر قهرمان همیشه پرتصویر و پر عنصر می­باشد و این­گونه شعرها نیاز به تعبیه­ ی محلی برای نفس کشیدن دارند که قهرمان نیز جز در مواردی توانسته این وضعیت را به­وجود آورد.

مورد دیگر رفتار وسواس­ گونه­ ی قهرمان در ساخت فضاهای شعری­اش  می­باشد که اغلب به سوررئال نزدیک است، به­ طور مثال در شعر «سفرنامه­ی سراندیب»، بعد از شرح یک منظره و تصویرسازی انتزاعی­اش، به پیدا کردن «تو»یی در یک نقاشی می­پردازد اما وسواس یادشده ول کن  نیست و با اضافه کردن عناصر دیگر مانند صفت؛ شرجی برای نقاشی، سعی در پیچیده کردن وضعیت و دست­یابی به بیشترین کشف­گونگی دارد که موفق بوده است. از شعر اخیر: تو شبیه نخل­ ها یک ور افتاده­ ای/ پشت نخلستان/ در نقاشی شرجی آن بندر/...
اما قهرمان باید مراقب این وسواس اضافه کردن عناصر باشد که پیچیدگی بیش ازحد متن­ اش، امکان کشف و لذت را از خواننده نگیرد.
در تصویرسازی­ها، علاوه بر تکنیک­ های مرسوم، تکنیک حرکت عناصر تصویر را در جهت زنده کردن تصویر، به­ کار می­گیرد. در شعر اخیر: کمی ابر آن گوشه/ سایه­ ها دست به گردن کنار یک درخت/ درست در همین صحنه اما/ چه برفی به یک باره/...
درمجموع این مجموعه فرصت خوبی­ ست برای با شعر بودن.