Friday, September 13, 2013

چند شعر از کتاب "زنی آمد مرا بپوشد"1388 /نشر آهنگ دیگر / آزیتا قهرمان


برگ هایی که مرا پوشید

جای بدی ایستاده ام
بوته های خار تا قلبم رسیده و بالاتر
دستم هنوز شاخه ای ندارد برا ی گلابی
با اینهمه ابرِکُشته و خانه ی تا کرده
  زخم پیشانی سمتی نداشت

تنهایی دارد ورم می کند
عین زنی چاق  جنگل زاییده است
 از اینهمه دوری صدای راه نمیرسد
تا برگ هایی که پوشیده ام 

شعر چشمان تو را دزدیده بود
ودهان کودکی در خواب 

جای بدی ایستاده ام
و " دوستت دارم "  شکلی می شود برای باریدن

1384
....................................................
 

 زنی آمد مرا بپوشد

از ما یکی می خواست
خود را به شعر بیاویزد
دومی منقار خونی تو را
در زخم چرخاند و رفت
ملال زاییدن را کند کرده بود
و خستگی روی دویدن دهان اسب می کشید
شراب  را چکیدم
و پاییز دیگری انگورها را نوشت

حتی شبیه دریایی با قایق های  پیر
زیباتر نشد زنی که آمد مرا بپوشد
ترس ها   در خطوط آبی لو می روند
تمام روزهایی که پاره کرده ای
در حروف غایب فشارم می دهند
درد را لیسیده ای
و چشمان سیاه
 اعتنایی به زوزه ها  نداشت 
 
شعر قدم  های آهسته ای  بود
از تقلید  پرنده در گودی زمین...


 1384
  .......................................


قایقی که مرا آورد
 

پشت صورتی که شکل تو را دارد
اسم های قدیمی غیب می شود
خون  عکسی مچاله بود
و باد پرنده ای مسی
انگاربیابان مرا از روی ژاکتم پوشیده باشد
برهنه نیستم
گاهی کلمات در سرفه هایم
و ماه کف آلود در لیوان گم می شود

این سفر همیشه دور زبانم چرخید
و رگ هایم ازمرگ چیزی پنهان نکرد
برای کشیدن قدم هایی به خط ثلث
تابستان مرا اقرار کرده بود
 این کُرک سبزبرانگشتان یخ
موج به طرز زیبایی شبیه عشق می آمد
 و پس می نشست

 
دلم برای قایقی که مرا آورد
گاهی تنگ می شود
و اینجا شاهدم برابر پلک های زمستان
همین آسمان کهنه  است
و چمدانی که  نیمرخ آبی ی مرا پنهان می کند.


1384


......................................................
 
در این جاده ماه تعطیل است


آبی وسیاه را با هم پوشیدیم
پیراهنی پشت و رو با درزهای خار
و چراغ آوردیم
برای ایین های زوزه در ته تاریکی 

 مردي انگار در ما سفرمي كرد
 در شن ها فرو مي شد
با كبوتران گيج  و بيدهاي كج
 عبور او در شيشه هاي قطار
غروب هاي دريده از گلبرگ هاي لادن بود
  مثل لكه هاي عصر روي سنگ ها  كوتاه افتاد
و از دست هاي ما پرید تا هرگز
 
اما نه چشم هايم را خوابيد
نه لب هايم را نوشت
نامم را نمي خواست حتي بداند
برف ها آمدند و سهم باد شديم
پرنده اي در سپيد بي منتها
قرمز پرهاي تو پژمرده بود
 قلبت  داشت مي پوسيد
 زن ژوليده مي پرسيد
چشم انداز اين ابرتا كجا
پيمودن حروف وارونه
در آسمان پاشيده از ترس هاي توست ؟
 
و مردي در ما سفرمي كرد
 چمدان هايش از زيادي ِشب گم بودند
اين حاشيه از مسيرش سرد مي گذشت
زير پرچم هاي پيشاني ات
جايي كه شعر مي سوخت
تا  ناگهان تراز پاييز چرخيدي در برگ هاي افتادن
تا  نيم رخ  ِسنگ پوشيدي 
 
ما ويرانه هايت را گذشته بوديم
و ديگري خيس از كنار مويرگ هاي تو مي دويد
تا دروازه جسدهايي كه با اندازه درد طي مي شود 
تيغ ها       گوشواره ها      و رد خون 
 
اين شهر آمد تا لب دندانه هاي ماه
دريا رسيد نزديك بالش ات
چه خوب ديوانه آمدي و رفتي
مرا كشاندي در تلاقي اين زن و انگشترش
كنار سبزهايي كه مبهوتند 
 
  درختي توت در پرت هاي مسافر
  آتش كمي        آرامش ملافه ها   و خش خش كاغذ
پرنده اي كه تنها   براي دانه هاي برف مي خواند
اما در اواخر اين شب
صداي تيرها كه مي آيد
به وسوسه پرچم ها  ...اين سو نيا
در اين جاده ماه تعطيل است .

Wednesday, September 4, 2013

سه شعر / "کلمات " آزیتا قهرمان / 1374 از کتاب "فراموشی ایین ساده ای دارد " نشر نیکا .



................................................................
" کلمات 1"
معرکه گیران ؛ دلقکان کهنه کار
آن که عرق ریزان از راه رسید
و بازی را به هم زد
بدل ها و طنازان
با لنگه ابرویی به بالا
نشسته در وسط ِ هر متن
در عکسی به یادگار
خودنماها و عبوسان
بیکاره ها ؛ نازپرورده ها
آنهایی که جلف و براق اند
و جیرجیرکفش های نوشان ترس آور
حقوق بگیران ، بازنشسته ها
حجله نشین ها ؛ قدیسان
آنهایی که با ابهت و پرشکوه آمدند
عصاکش با فقرات مایل و استخوان های پوکیده
راه باز می کنم تا بگذرند
و سر خم می کیم
برای کلماتی آبله گون، بست خورده و بنجل
آنها که می شود
پا به پایشان رقصید . راه رفت . حندید
یا شلیک کرد از فاصله ای دور
به سمت همین جا که من لم داده ام
در گودی این جملات ِ ِاز مد افتاده...
..........................................
" کلمات ۲ "
خود را پشت کلمات گم می کند
تا به دنبالش بگردی
با لحن باد صدایت می زند
تا سر بچرخانی
با شعله ای علا مت می دهد
از بین جمله ها سرک می کشد
با نقاب
لای عطر سوسن ها غیب می شود
تا از بیراهه تاریک
دیوارها را دست بسایی و بیایی
تا بعد از پلی لغزان و مارپیچ پلکانی نمور
در قدیمی را دوباره بکوبی
وناگاه مرا کنار خود پیداکنی
در هیئت زنی که هیچ شباهتی به او ندارد.
.......................................................

 " کلمات ۳""
کلمات را می رباید
انگار راهزنی بدزدد
پالتو و کلاه میهمان ها را
در پاگرد ِپلکان تاریک
کلمات را می پوشد
با تزیین ِ پر و نگین
و دنباله ای چین خورده از جمله هایی بلند
خود را به شکل دیگر می آراید
راهی نمانده است
دوستانم همه درختان را غصب کرده اند
ماه، ظرفیت تکمیل
دریا، آسمان و زمین
تمام فصل ها و تلفن ها اشغال است
فقط مانده ؛ جامه ی بازیگران مرده
در گنجه ی این نمایشخانه ی قدیمی
تا این خیالات برهنه و لاغر
روی همین تخته های لق و پوسیده
بازی کهنه را اجرا کنند
و عشق شتابان با کفش های لنگه به لنگ
دور بردارد در میانه ی میدان.
.......................................................
1374 از کتاب "فراموشی آیین ساده ای دارد . نشر نیکا .آزیتا قهرمان
د
.
 



 

Tuesday, May 14, 2013

این سوئدی ها



در مسیری که هر روز به سمت ماشین می رویم ، روی چمن کنار راه در فاصله دومتری ما یک بسته پلاستیکی سیاه رنگ خیلی بزرگ افتاده است. سرش را محکم بسته اند .از برجستگی اش معلوم است که توی آن پر است .   تو گفتی می بینی این سوئدی ها آنقدر محتاط و بی تفاوت و یخ و سرد هستند که هیچ کس حتی نگاهی به این بسته نمی اندازد ؛ مهم نیست بدانند توی این بسته ی بی صاحب چیه ؟از تو پرسیدم خب توی این بسته چیه ؟  تو گفتی چه می دونم وبسرعت  هردو از کنارش رد شدیم . چند روز بعد  تو پرسیدی  حالا فکر می کنی توی این بسته چیه ؟  شانه ام را بالا انداختم یعنی نمی دونم و قدم هایم را تند تر کردم . یک هفته گذشت و بعد یک ماه و پاییز آمد و هر روز باران می بارید و بعد برف آمد  و ما هروز صبح به سمت ماشین می رفتیم و عصر دوباره  از همان مسیر بر می گشتیم . هردو زیر چشمی  نگاهی میانداختیم به بسته پلاستیکی سیاه که از زیر برف ها کمی دیده می شد ،شانه ای بالا می انداختیم نگاهمان را می دزدیم و سریع  رد می شدیم  و هردو در سکوت به یک چیز فکر می کردیم : این سوئدی ها عجب آدم های بی تفاوت و یخ و سردی هستندها .!
2007 سوئد 

Monday, May 13, 2013

بهشت حیوانات در خیابان سودرگاتان










اول خیابان سودرگاتان یک فروشگاه جدید باز کرده اند سه طبقه ؛ درندشت و بی در وپیکر؛ تو ندیدی ؟ 
اسمش را  هم گذاشته اند "بهشت حیوانات " ؛ روی تابلوی سردرش چند  تا اسب سرحال و قبراق در حال یورتمه ؛ داخل که میروی ؛ گذشته از آنهمه  دنگ و فنگ اسب ها ؛ هرچه به رابطه عاشقانه بین انسان با سگ ها و گربه ها ؛ پرنده ها و خزنده ها ربط داشته ؛ دور و برت چیده اند .
 نه من ندیدم . 
انگار هر موجودی سر وکارش با انسان افتاده مجبور شده به روشی   زورکی عاشقانه آدم شود .همه امکاناتی که واجب است تا از یک قورباغه بی فرهنگ  یک موجود مودب و تماشایی بسازد  . یک تشت بزرگ  پر ازآب  مثلا جای مرداب ؛ مقداری لجن وچند نیلوفر درشت پلاستیکی تا  خانم ِقورباغه گاهی رویش بنشیند و رو به ماه فلورسنت قور قور کند . همه وسایل لازم برای یک عنکبوت  تنه لش تا بی دغدغه ی تار تنیدن راحت توی آپار تمانِ مقوایی اش لم بدهد . تجهیزاتی خیرخواهانه  تا از همه جک وجانورهای ول؛  موجودات فهیم و صبوری بسازد که حتی  بلدند مسواک بزنند وکفش بپوشند .
 اما قبول کن  اگر مراقبت های عالی انسانی نبود چه کسی از آنها عکس میگرفت ؛فیلم راز بقا میساخت از بین شان ملکه زیبایی اتنخاب میکرد؛ها ؟ از خرس های مکش مرگ مایی که توی سیرک دامن کوتاه خالدار میپوشند بگیر تا گربه های فکل بسته ای که روی ناز بالش ساتن میخوابند و موقع عطسه جلوی دهنشان را میگیرند . تازه امروز یک اختراع تازه دیدم . یک سگ توله پشمالوِی الکتریکی   برای  سگ های فحل تا مثل دَل دیوانه ها  خودرا به  هردر و دیواری نمالند .  میبینی انسان چه خوب بلد است عشقش را نثار دیگری کند  با توجه وتمرکز وتربیت و تمدن و هرکلک بشر دوستانه ی مد روز . از پلنگ و موش وطوطی واسب بگیر تا مارمولک و تمساح و نهنگ  ؛ همه با شرکت در تئاتری که آدم ها مینویسند  باید عین آدم بشاشند ؛ توی بشقاب غذا بخورند ؛ روی میله قفس چهچه  بزنند و با خاموش شدن چراغ آهسته بگویند : شب بخیر دَدی .  خب مگرچه عیبی دارد جویدن و قورت دادن ؛ گاز گرفتن ؛ نیش زدن ودریدن  : ممنوع ! باید خشونت زدایی کرد . یعنی  واقعا فکر میکنی انسان آن قدر عاشق حیوانات است که صلاح آنها را از طبیعت بهتر میفهمد ؟. عین شبیخون استعمار به سرزمین های وحشی در دل آفریقا آگرنشد شیرو پلنگ ها  را مثل بقیه مسیحی کنند وبه آنها خواند ن کتاب مقدس را یاد بدهند لااقل توانسته اند برایشان بیمه و واکسن ؛ جای خواب وخوراک درست کنند . استخدام  درسیرک ؛ ارایه خدمات در مزرعه؛  کار وکاسبی در باغ وحش ؛ شرکت اجباری در پروژه های علمی  به نفع  سلامتی بشریت  . خب مگر اینها بد است ؟. تازه فکر همه چیز شده؛ وازکتومی و کشیدن خایه ها ؛ غذاهای تاریخ دارتوی قوطی حلبی که پنجه های هیچ روباهی حتی قادر به باز کردنش نیست مگرخود انسان ... . چه داستان عاشقانه و لطیفی از اختراع یوغ  تا انجمن حمایت حیوانات ؛از سبد های مامانی منگوله دار ؛ کفش و کلاه زمستانی وپستانک تاعکس ها ی کارت پستالی و احرازنقش های کارتونی در تلویزیون ؛ یعنی اینها تو را به یاد بردگی نمی اندازد ؟. اگر فردا  سگ بی حوصله ای را پشت چراغ قرمز خیابان ؛ قلاده به گردن و پاپیون به سرهمراه صاحبش دیدی ؛ درست لحظه ای که دارد کج کج تابلو ها را نگاه میکند ؛ زمان را هفتصد سال ببر عقب ؛ برده ای از زنگبار یا جاکارتا را جایش بگذارتا  ناگزیری  سرسپردگی عاشقانه را  عینن ببینی .خوشحالم که همه فیلم هایی که برده ها را نشان میدهند آخرش پایان خوش  دارد ؛  فرار و شورش و به آتش کشیدن دارو ندار ارباب ها ی سنگدل.  اما بیچاره گربه ها ؛فیل ها و ماهی ها چی؛ نه میتوانند به جنگل برگردند نه فرار کنند به سمت دریا . 
 حالا چرا این همه سنگ زبان بسته ها را به سینه میزنی  تو که حق طلاق داری عزیزم !
2008 سوئد  

Tuesday, April 30, 2013

من هم یکی ازآن ها ....


فرض کن ؛ همین الان توی یک اتوبوسی ؛ خانم میانسالی سوار میشود  . موهایش ازباد به هم ریخته  ؛ سرو وضعش کمی شلخته ؛یک اورکت زیپ دار قرمز پوشیده  و چترش خال های آبی دارد . وارد که میشود بعد کارت زدن ؛ همه تلاشش این است که نگاهش به نگاهی نیفتد . تنش به یکی نگیرد . کنار کسی ننشیند و در طول راه  همین طور با تلسکوپی نامریی  فقط زل بزند به نقطه ای دور و ناپیدا در هوا  بی آنکه سرش را به راست یا چپ بچرخاند و مهم تراز همه بدون لبخند؛ خیلی جدی !. حالا نفر بعدی . این هم یک  پسر جوان که بارانی سبزپوشیده . واکمن به گوشش و شلواردارد ازپایش سرمیخورد پایین . بفرمایید .! شبیه همان یکی  همان حرکات و بعد تلپ نشستن روی آخرین تک صندلی دورافتاده تا حداکثر فاصله با دیگران را حفظ کند . نفر سوم در ایستگاه یگه شرو سوار میشود . خانم جوانی با یک کالسکه بچه. عین قبلی ها فقط با این تفاوت که یک لنگ پا کنار پنجره ایستاده وغیر اززل زدن به خیابان گاهی برمیگردد با اخم به  بچه ی فسقلی اش نیم نگاهی میاندازد . خب اینجوری بود که من تصمیم گرفتم کاری متفاوت بکنم . پروژه ام را ا ز اوایل تابستان افتتاح کردم . خواستم با هوای خوب فرجه ای داده باشم به سوئدی ها . با این وجود ؛ مجبورن کارم ازیک روز ابری شروع  شد. اول از همه به هرکسی در خیابان از کنارم رد شد  مودبانه لبخند زدم . خیلی صمیمی؛ بی تعارف و شیله پیله ... اگر طرف حواسش نبود و یا مقاومت میکرد مرا نبیند با سرفه ای دلخراش یا حرکتی ناگهانی مثل سکندری خوردن نظرش را جلب میکردم  تا لبخندم را تحویل بگیرد . از 96 نفری که در طول پنج روز در خیابان های شهر به رویشان خندیدم فقط چهار پیرزن متقابلا به من  نیمچه لبخند ی زدند . دونفرشان حتی؛ زیر لب چیزهایی گفتند که حدس می زنم خوب بوده . شش هفت زن میانسال نق و نقی  کردند  .البته سه نفر از آنها حرکت مشکوکی به لب هایشان دادند که نمی شد آن را درست ارزیابی کرد . مردها ازهمه بدتر؛ انگار دیوار! مگر چهارنفری  که از سر تصادف نزدیک کلیسای سن پتری دیدم . اولی روی صندلی چرخدار گوشه ای بیکار فقط مردم را دید می زد .  آن  دو نفردیگر بروبر جوری وراندازم کردند که انگار  فرشته احمقی ناغافل از آسمان افتاده باشد . آخری که بساط خرت و پرت داشت و احتمالا بوسنیایی بود ؛ مرا دعوت کرد به تماشای یک مشت بنجل های حلبی  .نفهمیدم چرا لبخندم دخترهای حوان را بدجورکلافه میکرد بخصوص اگر تنها بودند ؛ چشم غره ای وبعد تند فلنگ را میبستند . اما ازهمه بهتر همین بچه شیرخوره ها ی توی کالسکه بودند .محشر ! حتی سرشان را برمی گرداند تا دوباره تماشایت کنند .  دست تکان میدادند ؛ کر وکر میخندیدند . جوری که مامان کج خلقشان  هم وادار میشد  زورکی  یک پوزخندی بزند . درکل از نتیجه کار اما راضی نبودم . مطمئن شدم  این دوز برای سوئدی ها زیادی  پایین است . هفته بعد آزمایش تازه ای  را شروع کردم که مراحل پیچیده تری به همراه داشت  .تنه زدن به آنها ویکهویی دویدن به سمت  دونفری که غرق صحبت باهم راه می رفتندد. به زور رد شدن از وسط مردم با فشار و هل... و مهم ترازهمه در تمام این مراحل  از ته دل لبخند زدن ! از 70 مورد آزمایش در طول چهار روز  ؛ 57 مورد قابل توجه داشتم . 12 نفر با بی اعتنایی کامل رد شدند .انگار پشه ای باشی یا صدای زرت . 10 نفری وحشت زده غرولندی از خودشان درآوردند .این  به نسبت عالی بود.سه نفر با عصبانیت و تعجب به دیوارچسبیدند . چند نفری میخواستند  از خودشان دفاع کنند . بقیه هم چیزهایی گفتند که سر در نیاوردم  . به هر حال اوضاع  از قبل بهتر بود . داشتم تازه راه می افتادم  برا ی همین  فکر بکری به سرم زد .  یکشنبه ای بارانی حرکات تلفیقی جدیدی طراحی کردم  . ترکیبی از لبخند و تنه زدن با صداهای ناهنجار و هرچه فی البداهه جراتش را داشتم  . یکباره پریدن به سمت کسی که بی خیال  سرش را توی  روزنامه اش تپانده  ؛ با فضولی روزنامه را دید زدن تا بفهمی  مثلا طرف دارد چی میخواند .! جیغ کشیدن بیخ گوشش ؛ درست انگار یکدفعه روبرویت یک خرس قطبی ظاهرشده باشد. با اینهممه  لگد کردن پا ها در صف اتوبوس ؛ سینما و رستوران  اثر فوری داشت ؛ بی رد خور؛ آه و ناله همه را درمیآورد . کار سخت و طاقت فرسایی شده بود . شنیده بودم اکتشافات علمی همیشه چیزهای غیر قابل پیش بینی هم زیاد  دارد . دقت مشاهداتم کم شده بود . به مواردی برخورده بودم که یک تناقض به حساب میآمد . مجاسبه و اندازه گیری ِتفاوت عکس العمل ها را پاک قاطی کرده بودم . نتایج آماری کارداشت از دستم درمی رفت  .بالاخره بعد از چند شب بی خوابی به یک کشف  جدید رسیدم .شیوه قاپ زدن کیف . تازه دوروزی بود که شروع کرده بودم . کیف را به سرعت چنگ میزدم و بعد از داد و بیداد  طرف با اعلام این که شما روبروی دوربین مخفی هستید ؛ با لبخند و خوشرویی کیف را برمیگرداندم صاحبش  ؛ با آنها دست میدادم و ذوق زده از این فرصت زورکی بغلشان می کردم  .عصرروز دوم بود که پلیس توی صف سلف سرویس کافه بازنشسته ها دستگیرم کرد . اول از همه  می پرسیدند : پس دوربین کجاست ؟  بالخره بعد کلی کلنجارقبول کردند  من اهل دزدی  نیستم . البته وقتی جزییات آزمایشم را بیشتر توضیح دادم وادارم کردند به خوردن قرص های سبزو سفید ِ جوربه جور  . یک مدد کار اجتماعی سراغم فرستادند . وادارم کردند توی کلاس های درمان گروهی صد بار به کثافت کاری های دوره بچگی و اینکه عاشق عمه ام بودم جلوی همه اعتراف کنم .  تا به حال به این اتوبوس های بزرگ سبز که پنجره های بخارزده و شرجی دارند؛ نگاه کرده اید ؟ لابلای آن همه صورت های یک شکلی که خیره ؛ دارند بیرون را نگاه میکنند ؛ یکی هم منم.! همان که پالتوی درازِسیاه پوشیده ؛ دستش را به میله  ای گرفته ومات و مبهوت ازپشت شیشه  به نقطه نامعلومی در فضا  زل زده .

سوئد / 2008

Sunday, April 28, 2013

داستانک/ آخرو عاقبت یک گوزن طلایی




سر کلاس درس سوئدی اولریکا معلممون جزوه ای که رو صفحه اولش داستانی نوشته شده بود داد به همه شاگردا..... آخرداستان به اشتباه صفحه ی دیگه ای چاپ شده بود .در نتیجه همه شاگرد ا هر کدو م باید یک پایان واسه داستان جور میکردن خلاصه ی داستان اینجوری بود که : صبح یک روز بهاری وقتی خانواده آندرسون از خواب بیدار می شن ؛ می بینن بیرون تو باغجه ی خونه شون یک گوزن طلایی با شاخ های بلند ایستاده و داره گل ها و سبزی ها رو خرت و خرت می خوره و.... خب حالا ما هر کدوم باید بقیه داستان رو حدس می زدیم وتعریف می کردیم که اگه ما جای خانواده ی آندرسون بودیم چه می کردیم ؟ آنجلا از بولیوی گفت : اگه اون جای خانواده ی آندرسون باشه به همه دوستاش خبر میده و شب یک مهمونی راه می اندازه و همه میان گوزن رو تماشا کنن و سیر سالسا برقصن . حسن از عراق گفت : با یک طناب گردن گوزن رو به نرده ها می بنده ؛ توی باغچه ها نره ؛بچه ها شو صدا می کنه با گوزن بازی کنن تا از پدرش بپرسه چه باید کرد. مینا از ایران گفت : فورا دوربین رو میاریم و همه با گوزن یک عکس یادگاری می گیریم و می فرستیم ایران همه ببینین. یان از بوسنی گفت: معلومه با تفنگ شکارش می کنم . نومو از تایلند فقط سرش رو به چپ و راست تکون داد که مانفهمیدیم یعنی چی ! شون از یوگسلاوی گفت :دنبال کسی می گردم که گوزن رو بهش بفروشم . کمال از ترکیه گفت :می برم گوزن رو میدون شهر کرایه می دم ؛بچه ها سوارش بشن . یمسون از کنگو گفت: فورا می کشیمش ،کبابش می کنیم و می خوریم ...اولریکا با چشم های از حدقه درآمده ونگران به همه نگاه کرد و آهسته گفت : پایان داستان تو صفحه ی پنجم است .اونجا نوشته بود خانواده ی آندرسون بلافاصله به پلیس زنگ زدند تا پلیس بیاد و گوزن رو ببره باغ وحش.!
ازیتا قهرمان / سوئد2007

Thursday, April 18, 2013

به مرگ گوش نده به من نگاه کن / یکی از ویدئوآرت های مانیا اکبری


مانیا اکبری در ویدیو آرت (من با پدرم و مادرم ..... خوابیدم ) از طریق نمایش تصاویر و رنگ ها مارا به دیدن صدا ها ی غایب میبرد . آنچه در زمینه تماشا میشنویم مالکی ندارد جز مرگ و آنچه میبینیم ؛ زندگی ست که در پرده ای از نورو جنبش و شوق کودکانه بودن رابه درخشش واداشته .زندگی که حضورکنجکاوی وشادمانی است در مقابل مرگ که تاریک و ناشناس  در هیاتی ناپدید در تعقیب ماست . مانیا؛ بی آنکه عناصری راکه دستمایه کا راو هستند با هم بیامیزد تنها با کنارهم نشاندن و همنشینی این گزاره ها؛ وجه تازه ای از اغوای مردن و جنگ را در تقابل با معصویت شوق آفرین زندگی؛ به شکلی پر رنگ نمایش میدهد.
ایجاد میدان دیدی تازه برا ی ارائه یک تجربه درونی که میخواهد خود را تجسم بخشد ؛ تفکراو متاثر از نقاشی و نمایش  است  . انچه پیش رویمان اتفاق می افتد نوعی القای بصری استگه به یک اگاهی حسی  تجربی بدل میشود .صدایی که با خاطرات یک دوران و ناخود آگاه مایکی شده است و با لایه های پنهان درد و فراموشی پیوند عمیقی دارد .
  در چیده مان این ویدیو آرت موضوع ها همان  ؛ رنگ ها وسایه ها هستند .جنبش و جابجایی شکل ها نمایی  ناواضح دارد اما می تواند با ایجاد فضایی برا ی مجاورت چند رخ داد ؛ آنهارا به طور هم زمان  به هم متصل کند تا ارتباط مخفی ی این عناصر، واضح و افشا شود؛ همچون گشایش فضایی در حوزه ذهن و جرقه یک دریافت  وقتی ناگهان خود را به ادراکی آشنا و حسی تعمیم یافته بدل میکند؛ کشف رمز یک معنا . چیزهایی گنگ ؛ خاطراتی شناور و احساساتی درهم و برهم یکباره شکل میگیرند . کالسکه و مادر و کودک و آدم هایی بی چهره، گردشی شتابزده در یک تعلیق نامشخص و بی مکان . کمی شبیه عکس هایی که از فاصله دور از زمین گرفته باشند . همه ما این گوی چرخان ؛ جایی که ما با همه رویا ها و رنج ها یمان بر آن ساکنیم در این عکس های شگفت دیده ایم ؛ زمین  به شکل کره ای  آبی فام در هاله  سبزوسفیدش ؛ فرصتی  تا او را در هیاتی دیگر در موقعیت کیهانی اش دوباره ببینیم.اینجا نیزتصاویر در وضعیتی متفاوت و ناشناخته و بدون جزییات ظاهر میشوند . 
مجاورت رنگ ها با تصاویرو آن صدای وسوسه گر و کودکان سر به هوا ؛ یکدیگررا به گونه ای خاص تکمیل میکنند و در واقع وسیله ای برای القای مفهوم یکدیگر می شوند تا به ناگفته ها و نادیده ها امکان حضوری دیگر در آگاهی ببخشند . شاید غرابت و همنشینی ناهمگون این عناصر در یک صحنه آرام و بی تحرک ؛ رابطه مرگ و حیات ؛ باور و فریب ؛ نیاز و ترس را نمیتوانست  این گونه پر تنش به ما یادآوری کند یا در این تلفیق  ارتباط نامریی بین سطوح یک جامعه و روان ادمی و پیرامونش را همچون جمله ای با علامت تعجب روبرویمان نمایش دهد . براستی این صدا از کجا می آید و چرا در میان این ولوله و شادی وهم آلود این صدا را میشنویم ؟ سرود تعزیه  چگونه میتواند موسیقی متن یک شهر بازی باشد ! ایا مرگ با رشک و حیله گری در تدارک جشن خویش است تا میهمانانش را انتخاب کند ؟
صحنه ای ساده از جنب و جوش زندگی در میدانی کوچک؛ که مانیا وجه  غریب و اشفته ای به ان داده تا دلهره و دلواپسی مادارنه را به بازی بگیرد ؛ چشمی خیره روی زاویه ای معمول از گذران یک خانواده در یک جامعه  میچرخد . نورهای رنگین ؛ فضایی شناور در تلالویی  ناپایدار که دم به دم عوض می شود. خط هایی که با بی نظمی؛ بی هیچ قاعده ای خودرا روی صفحه  جابجا می کنند و محو می شوند . همه اینها گویی نمای  جغرافیای زیستن ما روی زمین است. چقدر این سرزمین برا یما ن آشناست .!  جایی که روز شب میشود ؛ فصل ها عوض می شوند .آدمیان زندگی پر شتاب و همیشه خود را دوباره از سر میگیرند . کودکانی کنجکاو روی زمین ؛ خاکی که بیش از آنکه واقعی باشد چون رویا و توهم یک نمایش در یک زمین بازی مدام در تحول و تغییر مارا به هر سویی میکشد . والدینی که شبح وار مراقب اوضاعی گنگ  و نامعلومند  . ممنوعیت و مرزها که فریبی بیش نیست ؛ چرا که هر لحظه  ؛ اندازه و شکل ها  شگرد و نقشی  دیگربه خود میگیرد.بی آنکه صحنه گردان این دگرگونگی پیش رویمان مریی  شود .یک دلواپسی و تکرارنامعلوم  در ریزش رنگ ها ؛ بی هدفی جهت ها و گیجی حرکات هست که مارا به سوی پرسشی  پر از تردید میکشد . اینها چه کسانی هستند  و اینجا کجاست ؟
براستی چه میزان از آنچه حد و مرز محدود سرزمین ها ؛ افکار و باورهای ماست  ؛  واقعی ست ؟ چگونه همه خطوط  ؛ ظواهر اشیا و آنچه هست در استحاله و فروپاشی  مدام  میرود  و دوباره سوی ما برمیگردد ؟.همه چیز همان قدر که واقعی است چون زمزمه ای از غیب است . آیا این مکان جایی در ذهن ما ست ؛ در خواب های ما یا زخمی در حافظه و تاریخ ما ن  در همین زمین پر ولوله و رنگانگ که ما تنها از همه حقیقت سایه هایش را میبینم  ؟
جغرافیایی  شناور  و مرزهای دروغین که خطوطی رقصان و درهم دارد  و پرده های طرح و نقوش ؛ عینیت را می پوشاند . آیا مابازیگریم یا بازیچه آنچه به چشم دیده نمیشود  ؟ . پیش از آنکه فرصت یافتن  یا کشف چیزی را به ما داده باشند ...آیا این حیرت و کودکی بکرو شوق بازی و دویدن خود ماهستیم   ؟آنچه به عنوان وارثی رو ی این خاک چون عادتی به یادگار و امانت به دیگری خواهیم سپرد ..تماشای آنچه می بینیم می تواند ما را به ورای چیزها ببرد؛ چرا که عمیق ترین جنبه های واقعیت همان است که به چشم نمی بیند .چه چیزی میتواند هوش مارا  به عناصر نادیدنی مربوط کند ؛یا ارتباط مخفیانه آنچه را از ما پنهان مانده است کشف کند . چگونه جادوی نورهایی که از ناکجا می اید و صحنه ای وهم آلود را می سازد مارا سرگردان در خود گرفته با صدایی که دعوت به مرگ است چون زمزمه گورها به جای اغوش و عشق  .ویرانی ؛ پاسخی برا ی  این همه چرا یی ؛ خواستن و سرگشتگی 
جستجوی سرخوشانه ی  لذت و آنچه در این میانه در فکرو خیال ما نقش میبنند . پیوند ظریف و ناپدید بین  شگرد های مرگ و شوق زیستن  .کسی که برای رستگاری به تاریکی خاک دعوت  مان می کند  به جای پناه و تسلایی که ما را بر این زمین زیبا امینت بخشد .
مانیا اکبری با هشیاری هنرمندانه؛ خطر نهانی و مرگ آفرین جنگ راکه با دهان عشق به میهن وارزش های دروغین در ستایش کشتن و کشته شدن سرود می خواند نشان میدهد ؛به ما و انهایی که پس از ما خواهند آمد. آنان به قدرسهم شان روی زمین در پی شادی و زیبایی آمدند اما به کام مرگ رفتند. و او؛ همه اینها  و شاید خاطره رنج و هراس های دیگری را از طریق   این تصاویردوباره  به یادمان می اورد